نه هر که چهره برافروخت دلبری داند
نه هر که آینه سازد سکندی داند
نمایش نسخه قابل چاپ
نه هر که چهره برافروخت دلبری داند
نه هر که آینه سازد سکندی داند
دنیا نیرزد آن که پریشان کنی دلی
زنهار بد مکن که نکرده است عاقلی
یا وفا یا خبر وصل تو یا مرگ رقیب
بازی چرخ از این یک دو سه کاری بکند
حافظا گر نروی از در او هم روزی
گذری بر سرت از گوشه کناری بکند
درستی ده هر دلی کو شکست
شفاعت کن هر گناهی که هست
تا مگر همچو صبا باز به کوی تو رسم
حاصلم دوش به جز ناله شبگیر نبود
دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند
واندر آن ظلمت شب آب حیاتم دادند
دل به عشق است زنده در تن مرد
مرده باشد دلی که عاشق نیست
نی قصهی آن شمع چگل بتوان گفت
نی حال دل سوخته دل بتوان گفت
غم در دل تنگ من از آن است که نیست
یک دوست که با او غم دل بتوان گفت
عمری ز پی مراد ضایع دارم
وز دور فلک چیست که نافع دارم
با هر که بگفتم که تو را دوست شدم
شد دشمن من وه که چه طالع دارم
دل بسته ام از همه عالم بروی دوست
وز هر چه فارغیم،بجز گفتگوی دوست
ما را زمانه دل نفریبد بهیچ روی
الا بموی دلکش و روی نکوی دوست
باغ بهشت کاینهمه وصفش کنند نیست
جز جلوه ای ز صحن مصفای کوی دوست
گلهای باغ با همه شادابی و نشاط
خار آیدم بدیده نبینم چو روی دوست
یک موی یار خویش به عالم نمیدهم
ما بسته ایم رشته جان را بموی دوست
بر ما غم زمانه ز هر سو که رو کند
مائیم و روی دل بهمه حال سوی دوست
ما جز رضای دوست تمنا نمیکنیم
چون آرزوی ماست همه آرزوی دوست (احمد شهنا) @tyler
تو رو از دور که دیدم دلم از حال رفت
همه ی هوش و حواسم با تو انگار رفت
تیری که زدی بر دلم از غمزه خطا رفت
تا باز چه اندیشه کند رای صوابت
تن ز جان و جان ز تن مستورنیست
لیک کس را دید جان دستور نیست
تنم ز هجر تو چشم از جهان فرو می دوخت
امید دولت وصل تو داد جانم باز
زهر است عطای خلق هرچند که دوا باشدحاجت زکه می خواهی جایی که خدا باشد
دل می رود ز دستم،صاحب دلان خدارا
دردا که راز پنهان خواهد شد آشکارا