تو سر تا سر این شهر هرجا بری همراتم
سگ و سوتک میدونه
کشته عشوه هاتم
نمایش نسخه قابل چاپ
تو سر تا سر این شهر هرجا بری همراتم
سگ و سوتک میدونه
کشته عشوه هاتم
موي سپيد را فلکم آسان نداد اين رشته را به نقد جواني داده ام
من تو را دیدم و آرام به خاک افتادم
و از آن روز که در بندِ توام آزادم
من که همی لاف عشق در سخنم میزنم
وای بر احوال من گر که شوم روسیاه
همه کارم ز خود کامی به بد نامی کشید آخر
نهان کی ماند آن رازی کزو سازند محفل ها
آن جاده و غروب قشنگی که داشتیم
حالا نمــاد فاصله در ذهن شاعر است
در ایــن دیار ، آمدن نــو بهـار ِ پوچ
تنها دلیل رفتن مرغ مهاجر است
تو دیدی هیچ عاشق را که سیری بود از این سودا
تو دیدی هیچ ماهی را که او شد سیر از این دریا
از شعر و استعاره و تشبيه برتري
با هيچ كس بجز تو نسنجيده ام تو را
قيصر امين پور
از هر چه دلت بخواهد نوشتم
از كوه
باران
خيابان
شعر ...
از همه چيز
اما هيچكدامشان
لذّتِ نوشتن از چشمانت نشد
حسين شفيع زاده
دردي است عظيم
با خويشتن نشستن
در خويشتن شكستن
حميد مصدق
نيست نشان زندگي
تا نرسد نشان تو
مولانا
وقتي ميخندي زندگي زيباست
چشمايِ سردت مثله آسمون
هم رنگِ درياست ...
با تو تكرارِ شوق پروازم
با تو دنيايي از آسمونُ آينه ميسازم ...
من
از تو
مي آغازم!
شهريار قنبري
من را به غیر عشق به نامی صدا نکن
غم را دوباره وارد این ماجرا نکن
ناگهان آیینه حیران شد، گمان کردم تویی
ماه پشت ابر پنهان شد، گمان کردم تویی
فاضل نظری