آواز عاشقانه ی ما در گلو شکست
حق با سکوت بود، صدا در گلو شکست
تا آمدم که با تو خداحافظی کنم
بغضم امان نداد و خدا...در گلو شکست
قیصر امین پور
نمایش نسخه قابل چاپ
آواز عاشقانه ی ما در گلو شکست
حق با سکوت بود، صدا در گلو شکست
تا آمدم که با تو خداحافظی کنم
بغضم امان نداد و خدا...در گلو شکست
قیصر امین پور
تو این شهر دلگیر خاکستری
که یه ترس دائم کنار منه
بزار پشت عطر تو پنهون بشم
نگاه تو راه فرار منه
(یغما گلرویی)
Sent from my SM-G850F using Tapatalk
هر شبی گویم که فردا ترک این سودا کنم
باز چون فردا شود، امروز را فردا کنم
هلالی جغتایی
هر شبی گویم که فردا ترک این سودا کنم
باز چون فردا شود، امروز را فردا کنم
هلالی جغتایی
من نگویم که مرا از قفس ازاد کنید
قفسم برده به باغی و دلم شاد کنید
در اين دنيا كسي بي غم نباشد
اگر باشد بني آدم نباشد
دنیا همه شعر است به چشمم ،اما
شعری که تکان داد مرا "چشم تو"بود
فاضل نظری
در جواني حاصل عمرم به ناداني گذشت
چانچه باقي بود آن هم در پشيماني گذشت
تا درون آمد غمش
ازسینه بیرون شد نفس
نازم این مهمان که
بیرون کرد صاحب خانه را
اي كه دستت مي رسد كاري بكن
پيش از آن كز تو نيايد هيچ كار
رسيــــد يار و نديــــديم روي يار افسوس
گذشت روز و شب ما به انتظار افسوس
سر گشته چو پرگار همه عمر دويديم
آخر به همان نقطه كه بوديم رسيديم
من
درد
تو
را
ز
دست
آسان
ندهم ...
مولانا
من از حُسن روز افزون که یوسف داشت دانستم
که عشق از پرده عصمت برون آرد زلیخا را
افتاده دلم در پس کنکور تو بدجور
کانون غزلچی شده مخمور تو بدجور