شاعری خسته ام از دست تو بیمار منم
راوی چشم تو در این همه اشعار منم
نمایش نسخه قابل چاپ
شاعری خسته ام از دست تو بیمار منم
راوی چشم تو در این همه اشعار منم
من بودم دوش و گریه و سوز
وای ار گذرد چو دوشام امروز
لیلیست چو آب زندگانی
من تشنهجگر، چنانکه دانی
جامی
یا دل به ما دهی چودل ما به دست تست/یا مهر خویشتن زدل ما بدر بری " سراسری تجربی-83"
یک هیچ چی شبیه خودت، شکل دیگرت
که مرده است آخر خط های دفترت
یک هیچ چی که مثل تو مبهوت مانده است
یک قاصدک که منتظر فوت مانده است...
تا عهد تو دربستم عهد همه بشکستم
بعد از تو روا باشد نقض همه پیمانها
(سعدی)
آن را که غمی چون غم من نیست چه داند
کز شوق توام دیده چه شب می گذراند...
حضرت سعدی
در کوی نیک نامان مارا گذر ندادند
گر تو نمیپسندی تغییر ده قضارا
مرا عهدی ست با جانان که تا جان در بدن دارم
هواداران کویش را چو جان خویشتن دارم
مدعی خواست که از بیخ بکند ریشه ما
غافل آنکه خدا هست در اندیشه ما
اگر برجای من غیری گزیند دوست حاکم اوست :yahoo (112): حرامم باد اگر من جان به جای دوست بگزینم
مطربا مجلس انس است غزل خوان و سرود
چند گويی که چنين رفت و چنان خواهد شد
درختان بین که چون مستان همه گیجند و سرجنبان/ صبا برخواند افسونی که گلشن بی قرار امد:)
دردیست غیرِ مُردن، آن را دوا نباشد
پس من چگونه گویم کاین درد را دوا کُن
ناصحم گفت که جز غم چه هنر دارد عشق
برو ای خواجه ی عاقل هنری بهتر از این؟
حافظ
نازنیـنـا ما به ناز تـو جوانی داده ایم
دیگر اکنون با جوانان نازکن با ما چرا
:y (724):