یا رب مباد از پا جانان من بیفتد....درد و بلای او کاش بر جان من بیفتد
نمایش نسخه قابل چاپ
یا رب مباد از پا جانان من بیفتد....درد و بلای او کاش بر جان من بیفتد
دل آینه ی صورت غیب است ولیکن / شرط است که بر آینه زنگار نباشد
دوش مرغی به صبح می نالید /عقل و صبرم ببرد وطاقت وهوش
شبی یاد دارم که چشمم نخفت.......شنیدم پروانه با شمع گفت
شربت از دست دلارام چه شیرین و چه تلخ / بده ای دوست که مستسقی از آن تشنه تر است
تا تو در بند خویش مانی / کی تو را نزد دوست بار بود
دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند............وندر آن ظلمت شب آب حیاتم دادند
دوش دیدم که ملایک در میخوانه زدند /گل ادم بسرشتند و به پیمانه زدند
در طریق عاشقی چون عاشقان / هرچه داری جمله دربازی خوش است
تا کی به تمنای وصال تو یگانه...اشکم شود از هر مژه چون سیل روانه
هر کس به زبانی سخن خود بیان کند/بلبل به غزل خوانی وقمری به ترانه
هر کسی را نتوان گفت که صاحب نظرست......عشق بازی دگر و نفس پرستی دگر است
- - - - - - پست ادغام شده - - - - - -
nik عزیز......مصرع اولتون غلطه!
توام سررشته داری گر پرم سوی تو معذورم / که در دست اختیاری نیست مرغ بندبرپا را
آندم که مرا می زده بر خاک سپارید....زیر کفنم خمره ای از باده گذارید
دل گمان دارد که پوشیده است راز عشق را/شمع را فانوس پندارد که پنهان کرده است