مجازی چقد اعصابو بهم میزنه :/
چن روزی میشه از مجازی فاصله زیادی گرفتم در حدی ک نهایتا یکی دو ساعت در روز
و ارامشم خیلییی بیشتر شده
فعلنم تصمیم ندارم برگردم
نمایش نسخه قابل چاپ
مجازی چقد اعصابو بهم میزنه :/
چن روزی میشه از مجازی فاصله زیادی گرفتم در حدی ک نهایتا یکی دو ساعت در روز
و ارامشم خیلییی بیشتر شده
فعلنم تصمیم ندارم برگردم
فک کنم وقتی دو نفر یه چیزی رو همزمان تصور کنن، واقعی میشه
به اینکه آیا آماده بشم برم از مغازه لباسایی که سفارش داده بودم و اومدرو بگیرم یا نه
ب این دوتای پایینی:
به اینکه اون دوستانی که پیغام بازدیدکنندگان میزارن پیغام بازدیدکنندگان خودشونو باز کنن:y (618):
به یه سوال قدیمی
خدا میتونه سنگی رو خلق کنه که خودش هم نتونه برداره؟
بخاطر همین سوالاس که خدا جواب دعاهامو نمیده؟
به سس فرانسوی فک میکنم
برخلاف تصورم بود:y (705):
به اینکه چی شد که اینجوری شد
چی شد که وقتی داری کتاب میخونی بقیه فکری که راجب تو میکنن اینه که : وایییی ببین چقدر لاکچریه نشسته داره کتاب میخونه/ چقدر بیکاره / حوصله داره هااا / :yahoo (101): احمق در نظر من چنین کسایی ان
کتاب تبدیل شده به کالای لوکس بی مصرف و اضافی که ارزش هزینه کردن مادی رو هم نداره چه رسد هزینه معنوی و وقت.
چی شد که اینطوری شد ؟
بعد همون ادم از پیشرفته بودن غرب و فرهنگ و تمدن بشری صحبت میکنه
کتاب رو وللش اصلا
دیگه تحصیل هم داره تبدیل میشه به کالای لوکس و داریم به برهه ای نزدیک میشیم که هر کسی دانشگاه میتونه بره به معنی این قلمداد میشه که طرف لاکچریه و وضعش خوبه
چه رسد دیگه رشته های خوب تو دانشگاهای خوب قبول بشی. انگار که پول بعضیا رو خوردی با این کارت و حق باباشونو بالا کشیدی . زندگی در چنین جامعه ای رفته رفته سخت میشه
چی شد که اینطوری شد ؟
نمیدانم.:yahoo (101):
آدم دیگه خجالت میکشه تو اتوبوس و مترو کتاب بخونه . نگاه ها جوریه که داری کار عجیب غریب میکنی :yahoo (114):
انقد با دیدن اواتار در سنین کودکی تحت تاثیر قرار گرفته بودم که بیا و ببین
نمیدونم اون صحنه رو یادت هست یا نه. چن تا دختر بودن همشون بادبزن داشتن حرکات خفن میزدن با بادبزنشون. طوفان درست میشد و اینا
آقا ما این صحنه رو دیدیم
جامه به در و خشتک به سر پریدیم رفتیم بادبزن چوبی خریدیم
روزی 6 ساعت به صورت جدی تمرینات سامورایی انجام میدادم باهاش تو خونه
آقا انقد کیف میداد. انقد کیف میداددددد
یه روز وسط تمریناتم بادبزن بیتربیت از هم پاشید ریخت کف زمین./
دیگه اونجا بود که متاسفانه دوباره به زندگی واقعی کامبک زدم./ هعب :))
چه دوران خوشی بود :))
یه گربه دارم همیشه میاد تو تراس بهش غذا میدم
الان دیدمش دوتا گربه سیاهِ یوقورِ زشت گذاشته بودن دنبالش اونم داشت فرار میکرد
یه وقت اذیتش نکنند
چقدر از حس ناامنی متنفرم
به این :yahoo (101)::yahoo (17):
جا داره یه خسته نباشید بگیم به زیرو :yahoo (110)::yahoo (5):
فایل پیوست 104177
1.به اینکه امسال که برف زیاد بارید کاش دریاچه پر آب تر بشه :(
2.اون روز نرفتم مدرسه.مدیر زنگ زد خونمون منم اشتباهی برداشتم بعد که دیدم مدیره تلفنو قطع کردم :)) به کل خاندانمون نزدیک بود زنگ بزنه نامرد :/
دوتاتونم خیلی وقته بالایین
تا سرم درد نگرفته بیاین پایین :))
به سوالی که توی تاپیک زیست شناسی پرسیدن فک میکنم
چرا فصل هفت رو خوب یاد نگرفتم؟
عصبانی شدم
حالا برای عروسی چی بپوشم؟
چقدر کوه ها خوشگل بودن
همه چیز مثله یه تابلوی نقاشی بود
هنوز باورم نمیشه
حوصله ندارم مثله همیشه:|