به اینکه چقدر تاثیر پذیریم ازبقیه:yahoo (35):
نمایش نسخه قابل چاپ
به اینکه چقدر تاثیر پذیریم ازبقیه:yahoo (35):
به اینکه فک کنم تاریخ انقضام تموم شده دیگه.....به این که چطور برم.....دیگه دلت طاقت نداره برای بعضی رفتارا بسشه بدبخت....ادم بشوهم نیستم که...
به اینکه::روزها فکر من این است و همه شب سخنم
که چرا غافل از احوال دل خویشتنم؟
از کجا امده ام؟*"آمدنم بحر چه بود؟"*
به کجا میروم اخر ننمایی وطنم
به اینکه یه مدت همه چیُ به حال خودش رها کنم وانرژی های منفیمو از بین ببرم..
واقعا واقعا واقعا هدف از اختراع گروه تلگرامي دانشگاه چيست؟!؟
واقعا دونستن انواع امينو اسيد ها چه ربطي به پزشكي داره خووو؟!
چرا نميشينم مثل ادم بيوشيمي بخونم؟!خير سرم كمتر از يك هفته مونده
دلم خونه ميخواد،
Sent from my iPhone using Tapatalk
به اینکه اصلا توجه میکنه ؟؟:yahoo (35):
به اینکه چرا اینجام ؟چرا نمیرم درسمو بخونم ...لعنت به اینترنت اهه:))
به اینکه وقت استراحتم تموم شد چرا نمیرم درسمو بخونم :))
بله همینطور که مستحضرید صبح هم همینو گفته بودم...واقعا چرا ؟:yahoo (110):چرا من همش باید به این فکر کنم :yahoo (35):
خدایا این خواب های اشفته چیه ک میبینم من :yahoo (12):
به اینکه واقعااااا هدف خدا از خلقت انسان ها و کلا موجودات چی بوده؟
چرا واقعا اين قدر ويتامين هاي محمدي زياده؟!
چرا من الان اينجام؟؟
چرا حوصله هيچ كس رو ندارم؟
Sent from my iPhone using Tapatalk
بچه ها لطفا اگه کسی واقعا جواب اون سوالو میدونه بگه هرکاری میکنم قانع نمیشم
به اینکه کافیه یه برنامه ای واسه خوشحال کردن یکی بریزی ...
اون وقت خورشید و ماه و فلک دست به دست هم میدن که برنامت بهم بریزه ... :yahoo (110)::yahoo (110):
این سوال یکی از مبهم ترین سوالای زندگی منم هست، هر چی بهش فک کردم نتونستم به جواب قانع کننده ای برسم، آخر هر نتیجه ای که می گرفتم به این ختم می شد: "خب آخرش که چی؟" نمی دونم، شاید ذهن ما آدما قابلیت پردازش و به جواب رسوندن همچین سوالی رو نداره...
به هر حال با هر هدفی که خلق شدیم چه خوشمون بیاد و چه نیاد باید زندگی کنیم، با غم و کینه و دشمنی هم که حالمون خوب نمی شه، بهتره تا هستیم شاد باشیم و به هم دیگه عشق بورزیم :)
منو یاد شعر زیبای فروغ فرخ زاد انداختین...
زندگی
آه ای زندگی منم که هنوز
با همه پوچی از تو لبریزم
نه به فکرم که رشته پاره کنم
نه بر آنم که از تو بگریزم
همه ذرات جسم خاکی من
از تو ، ای شعر ِ گرم در سوزند
آسمانهای صاف را مانند
که لبالب ز بادهٔ روزند
با هزاران جوانه می خواند
بوتهٔ نسترن سرود تو را
هر نسیمی که می وزد در باغ
می رساند به او درود تو را
من تو را در تو جستجو کردم
نه در آن خوابهای رویایی
در دو دست تو سخت کاویدم
پر شدم ، پر شدم ز زیبایی
پر شدم از ترانه های سیاه
پر شدم از ترانه های سپید
از هزاران شراره های نیاز
از هزاران جرقه های امید
حیف از آن روزها که من با خشم
به تو چون دشمنی نظر کردم
پوچ پنداشتم فریب تو را
ز تو ماندم ، تو را هدر کردم
غافل از آنکه تو به جایی و من
همچو آبی روان که در گذرم
گمشده در غبار شوم زوال
ره تاریک مرگ می سپرم
آه ، ای زندگی من آینه ام
از تو چشمم پر از نگاه شود
ورنه گر مرگ بنگرد در من
روی آیینه ام سیاه شود
عاشقم ، عاشق ستارهٔ صبح
عاشق ابرهای سرگردان
عاشق روزهای بارانی
عاشق هر چه نام توست بر آن
می مکم با وجود تشنهٔ خویش
خون سوزان لحظه های تو را
آنچنان از تو کام می گیرم
تا به خشم آورم خدای تو را !
پ ن: فک کنم مصرع آخر درون مایه طنز داشته باشه :)
چرا با اینکه هیچ کاری نمیکنم وقت نمیکنم هیچ کدوم از کار هامو انجام بدم :| :|