اون نارنجک اسیدی ها یادت نره
نمایش نسخه قابل چاپ
ارزو تنها رفت :|
لی لی
یا راهی باید بسازیم
یا راه ما میسابه نه یعنی میسازه
جمع کنید بریم
کی راه می افتین؟
یه جا خوندم :
من پرندگان غمگین زیادی را دیدم
که هنوز پرواز میکنند ...!
امید یه همچین چیزیه : )
گایز تقطیر هوای مایع و اون جدول نقطه جوشا که کدوم زودتر از هوای مایع جدا میشه و... جزو حذفیاته ؟
تا میتونید ریاضی و فیزیک و زبان بخونید
کلا آدم دلسوزی هستم، حتی اگر تظاهر کنم که اهمیت نمیدم و بیتفاوت هستم نسبت به مسائل اما باطنا غمگین میشم و حس مسئولیت میکنم.
این چند وقت بیتفاوتی را که یاد گرفتم زندگیم راحت شده اما هرشب در حال جنگ با وجدانم هستم.
چرا وقتی فلان چیزو میخواست بهش ندادم...
چرا وقتی دیدم ناراحته ازش نپرسیدم چیشده....
چرا وقتی جزوه نداشت، بهش جزومو ندادم.....
چرا وقتی جواب درست رو میدونستم بهش نگفتم....
چرا وقتی دل درد داشت براش چای نبات درست نکردم...
چرا وقتی دیدم کاراش زیاده تو انجامش بهش کمک نکردم....
اینا درگیری های ذهنی منه، یعنی قبلا این کارا رو میکردم و در قبال همه احساس مسئولیت داشتم اما الان بیتفاوتم
و استدلال این روزهام کا بنظر خودم عاقلانه تره اینه:
اگر جزوه نداره،میتونه ویس گوش کنه بنویسه
اگر دلش درد میکنه میتونه بلند شه خودش بره چیزی بخوره، دل دردش که در حد مرگ نیس
اگر کاراش زیاده میتونست زودتر انجام بده و برنامه ریزی کنه
اگر جواب درست رو نمیدونه بره تحقیق کنه
و....
اینجوری انگار آدمارو تو حال خودشون رها کردم و رو خودم تمرکز کردم، فقط احوال خودم برام مهمه، الویت منم!
اما این وجدان لعنتی منو رهااا نمیکنه
اینطوری انگار دنیام خاکستریه، انگار مهربونی و رنگ توش نیست، انگار زندگیم یک نفره شده و آدمای اطرافم برام اهمیت ندارند...
واااااییییییییییییییی:y (417):
گفتم رمقی ندارم، گفتی از من بدتری، به این سادگی نیست، کمی پیچیدگی دارد، ابتدا باید اندیشید که " چرا باید گفت " و سپس " چه میتوان گفت " و بعد " چگونه میتوان گفت "، " کجا باید گفت " و در آخر " به که میتوان گفت "...
دوره ای را میگذرانم که به قول عزیزی پوست می اندازم اما لعنت به رنجی که بیمارگونه دوستش دارم. میخوانم و میخوانم و میخوانم و در این وانفسا در یک سکوت و سکون قرار گرفته ام. خنده ام میگیرد وقتی کسی کلامش را به زور با کلامم همتراز میکند، و گریه ام میگیرد وقتی کسی نمیتواند مرا بفهمد و رهایم میکند، معتقد بود تنهایی یعنی درک نشدن که شاه جمله ایست بخدا اما این دقیقا من بودم نه او، باری...
در یک خواب و بیداری ام، بخوابم یحتمل بعد از بیداری خاطرم نخواهد ماند اینها را نوشته ام اما بیخیال، مهم نیست...
من طرد شده ام، شاید بدست خودم اما بسیار ملال آور است، به بنبست رسیدن، نه در فکر که در ارتباط، و ناگفته هایی که همچنان ناگفته خواهد ماند، سیاهی میبینم و سیاهی را دوست دارم، رنج را، غم را، ولیکن در بستر معنا...
و در آخر اضافه کنم، نوشته ای برای دوستی فرستادم، سعی کرد با تلاش فراوان از نوع دستورالعمل و بخشنامه، مرا از منجلابی که درش گرفتارم برهاند!!! و خب، بر تمام شخصیتم تف کرد، البت که اینها ظاهر امر بودند، بیشتر نشان داد، به فکر بقای من است و فهم خردش از من، همین را اقتضا میکند، و ناگفته هایی که...
آن نوشته ها را نیز به پیوست در ادامه تقدیم میکنم، باشد که وجودی پر نور را زندگی به تو ارزانی دارد...
پیوست:
میدانی رفیق، در این وضعیت کنونی که تنش و اضطراب از هر طرف بر صورت ما چنگ میندازد، نیازمند به یک ثبات و قرار هستیم...
نمیدانم باید چه پیش آید، چه بشود، اما میدانم که ثبات و قراری نیست، مطلق اندیشی نمیکنم، به بحث وجود امکان در هستی اعتقاد دارم اما یک چیزی باید باشد که بطور نسبی این ثبات و قرار را ارائه کند، حتی اگر متزلزل باشد که قطعا هست...
در من تنشی عمیق موج میزند، تا حدی میدانم از کجا و تمایلی به گفتنش حداقل حالا ندارم اما، کمی ثبات و قرار میخواهم، حفظ هستی ام در گرو یافتن آن است...
باری، باید دید چه میشود، هر دومان، در طوفان گرفتار شدیم، باید دریابیم، خود را، دیگری را، با دانستن اینکه، که ایم، کجا، از برای چه...
کما فی السابق نظرم همین است، ویرانی کاری ندارد، سخت اما آبادانیست...
پاک کردن صورت مسئله، استهزاء و تمسخر، انکار هستی دیگری، قطع ارتباط، اهانت، بی حرمتی و هر چه از این سنخ، فقط و فقط ویرانی ایست که هر بنی بشری به سادگی در آن ماهر است، سخت اما شناخت خود است، شناخت دیگریست، خودآگاهی در لحظه و درک زیست جهان هاست، سخت قبول تفاوت ها و تلاش برای فهم و بهبود است...
غروب گفتند هرکسی ارزش این همه صرف انرژی را ندارد، هر کسی لیاقت این همه آزادی را ندارد، پاسخم این بود که صرف انرژی، کلمه و مفهومیست متعلق به چرخه اقتصادی، لیاقت را هم من نمیفهمم، چگونه میتوانی لیاقت را تشخیص بدهی جز آنکه بشناسی و درک کنی و بفهمی؟ اگر طرف مقابل نتوانست با تو همراه شود، به خودش مربوط است، آن کس که میماند را دریاب...
البته باید خود را لایق دانست، لایق فهم کردن و فهمیده شدن، لایق دیدن و دیده شدن و... پس بهتر است بگوییم خودت را دریاب...
با این تفاسیر نمیدانم، با وجود فقدان ثبات و قرار و تنش، اندک تلاشی میکنم، ولیکن، چه در ثبات و قرار و تلاش متمرکزانهء بیشتر، چه در تنش و تلاشی پراکنده، سیاهی میبینم...
اگر به یاد افلاطون افتادی و خواستی دلداری ام بدی، و یادآور شوی که میگفت رنج و راحتی مانند زنجیری بهم وصلند و بودن یکی آمدن دیگری را نوید میدهد، باید بگویم بیخیال، کار من از اینها گذشته...
برویم استراحت کنیم، شبت آرام، بیشتر گپ خواهیم زد، اگر عمری باشد و رغبتی...
در سکوت تلاش کنید
هیچوقت
اهدافتون
پیشرفتتون
تلاشتون
حتی حال خوبتونو
به کسی نگید
مگر کسایی که مطمئنید خیرخواهتونن مثل خانواده
یا دوستی که ثابت شده( که خیلی به ندرت پیدا میشه)
جدیدا حس میکنم حافظم ضعیف که نه کلا پاک شده:|هیچی یادم نمیمونه:y (744): و چیزهایی هم که از قبل بود از یادم میره:yahoo (117):اصن یه اوضاعیه:))