من تنها وقتی
به نگاه ابی پنجره ها مینگرم
دلم از شوق کبوتر.میشود
ودلش میخاهد
بی صدای غم.و اندوه و.زوال
بپرد تا دل ان طاق بلند
من دلم میخواهد
صورتی از تپش قلب سحر
روی تاریکی شب های سیاه
بکشم با گُل و افسون و خیال
و.دلم. را. با اب
به هوای دل مغشوش سحر
بدهم با نفسی از.پر وبال
من تنها.وقتی
به پر باز کبوترهای صبح
و به آسایش زیبای سحر مینگرم
با خودم.میگویم
که دلم میخاهد
نفسی تازه کند....

