آبیاری گیاهان دریایی http://forum.konkur.in/images/smilie...ahoo%20(4).gif
خخخخخخ عکس آخری خیلی قشنگ بود http://forum.konkur.in/images/smilie...ahoo%20(4).gif
خسته نباشید :yahoo (106):
نمایش نسخه قابل چاپ
آبیاری گیاهان دریایی http://forum.konkur.in/images/smilie...ahoo%20(4).gif
خخخخخخ عکس آخری خیلی قشنگ بود http://forum.konkur.in/images/smilie...ahoo%20(4).gif
خسته نباشید :yahoo (106):
فدات
بچه ها کجایین دقیقا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
دارین میخونین؟؟؟؟؟؟؟
در لایتناهای حیات -آنجا که ساکنم -همه چیز عالی و کامل و تمام عیار است.
من همواره در حمایت و هدایت الهی قرار دارم.
درون نگری برای من خطری در بر ندارد.
من فراتر از شخصیت و گذشته و حال یا آینده ام هستم.
اکنون به انتخاب خود ، از مشکلات شخصیتی خویش فرا میروم تا اهمیت هستی خود را دریابم.
من کاملا مشتاقم که خویشتن دوستی رابیاموزم.
در جهانم همه چیز نیکوست.
سلام دوستان
امروز اومدم تا فقط انگیزه بدم به همه
لطفا بی انگیزگی هاتون مطرح کنین همین جا
و در مورد حرفام هم نظز بدین.....
هرچی دلتون میخواد بگین اما توهین نکنین.........
به جای استفاده از کلمات منفی مثبت گویی کنید...
مثلا
خسته نباشید:خداقوت
نا امیدم:به امید بیشتری نیاز دارم
روزی مردی داخل چاله ای افتاد و بسيار دردش گرفت ...
یک روحانی او را دید و گفت :
حتما گناهی انجام داده ای!
یک دانشمند:
عمق چاله و رطوبت خاک آن را اندازه گرفت!
یک روزنامه نگار :
در مورد دردهایش با او مصاحبه کرد!
یک یوگيست به او گفت :
این چاله و همچنين دردت فقط در ذهن تو هستند در واقعيت وجود ندارند!!!
یک پزشک:
برای او دو قرص آسپرین پایين انداخت!
یک پرستار:
کنار چاله ایستاد و با او گریه کرد!
یک روانشناس :
او را تحریک کرد تا دلایلی را که پدر و مادرش او را آماده افتادن به داخل چاله کرده بودند پيدا کند!
یک تقویت کننده فکر :
او را نصيحت کرد که : خواستن توانستن است!
یک فرد خوشبين :
به او گفت : ممکن بود یکی از پاهات رو بشکنی!!!
سپس فرد بیسوادی گذشت و دست او را گرفت و او را از چاله بيرون آورد...!
نتیجه : اگه فردی رو دیدین که مشکلی براش پیش اومده بجای قضاوت و سرزنش کردن بهش کمک کنین
یکی بود یکی نبود مرد جواني در آرزوي ازدواج با دختر زيباروي کشاورزي بود. به نزد کشاورز رفت تا از او اجازه بگيره. کشاورز براندازش کرد و گفت: پسر جان، برو در آن قطعه زمين بايست. من سه گاو نر رو يک به يک آزاد ميکنم، اگر تونستي دم هر کدوم از اين سه گاو رو بگيري، ميتوني با دخترم ازدواج کنيمرد جوان در مرتع، به انتظار اولين گاو ايستاد. در طويله باز شد و بزرگترين و خشمگينترين گاوي که تو عمرش ديده بود به بيرون دويد. فکر کرد يکي از گاوهاي بعدي، گزينه ي بهتري خواهد بود، پس به کناري دويد و گذاشت گاو از مرتع بگذره و از در پشتي خارج بشه. دوباره در طويله باز شد. باورنکردني بود! در تمام عمرش چيزي به اين بزرگي و درندگي نديده بود. با سُم به زمين ميکوبيد، خرخر ميکرد و وقتي او رو ديد، آب دهانش جاري شد. گاو بعدي هر چيزي هم که باشه، بايد از اين بهتر باشه. به سمتِ حصارها دويد و گذاشت گاو از مرتع عبور کنه و از در پشتي خارج بشه. براي بار سوم در طويله بار شد. لبخند بر لبان مرد جوان ظاهر شد. اين ضعيف ترين، کوچک ترين و لاغرترين گاوي بود که تو عمرش ديده بود. اين گاو، براي مرد جوان بود! در حالي که گاو نزديک ميشد، در جاي مناسب قرار گرفت و درست به موقع بر روي گاو پريد. دستش رو دراز کرد... اما گاو دم نداشت!