چقد قشنگه...
ر.ا: کمی هم اعصابم بهم ریخته:yahoo (117):
نمایش نسخه قابل چاپ
داغووون
خداجون قربونت برم من اخه چرا همه حساب کتابامو بهم ریختی؟؟؟
اخه ی جوون 17ساله چقد مگه زندگی کرده؟چقد جوونی کرده؟مگه اون اررو نداش؟؟چرا اخه بردیش دلت واسه مادرش نسوخت؟؟
Sent from my C2105 using Tapatalk
سه ساعته پشت کامپیوترم....سرم داره میترکه...:yahoo (117):
دلهره عجیبی دارم..امروز کلی گریه کردم ..بدون مامانم چطور تحمل کنم شهر غریبو:(
از الان دلم تنگ شده حتی برا اناقم که این اواخر حالم ازش بهم میخورد برا کتابام برا خونمون برا شهرمون...:(
امروز روز خیلی خوبی بود همش مثه این شکلکه بودم ....فانِ فان!
:y (451):
ممنونم ب خاطر همه چیز ....
تابستون داره به سرعت میره....وقتی برمیگردم به پشت سرم نگاه میکنم میبینم
چقد پارسالم با امسالم متفاوته و سریع از عمق جانم خدارو شکر میکنم
+
زندگی سیاه گذشته بایگانی شد و او و خاطرات خوب یا بدش به زباله دانی تاریخ پیوست
من هم به امید اینده ای روشن دوان دوان به دنبال اهدافم مصمم ترمیرم
+
یک مشاور خوب این روزها در کنار خودم دارم ک با حرفهایش ارامم همچون جریان ارام اب یک رودخانه
=
یه حس ارامش ناب و خاص
حسِ بی خاصیتی:|
از دیروز درس نخوندم:|
حس کشتن
میخوام یکیو بکشم:26:
یه جسم زخمی
یه فکر منفی
یه حس غمگین
...
تنهایی:y (461)::yahoo (48):
سردرد....
همه ی روزهای هفته فردند
جمعه ها اما
دو نفر است
یکی دلت را می فشارد
یکی گلویت را . . .
توپ توپ همراه با یکم سرگیجه ...