همین یه هفته
یکسال
خب خوبیش اینه این تاپیک دروغه و جای جبران هرکدومتون 40سال بیشتر وقت دارین
گزینه 4 هم الکی گزاشتم چهار گزینه ای شه
برای انکساگر بتوانم یک دل را از شکستن باز دارم،به بیهودگی زندگی نخواهم کرد .که ایمان دارد ناممکن وجودندارد/دانشکده پزشکی دانشگاه علوم پزشکی کرمان
اگر یارای آن داشته باشم که یک تن را از رنج برهانم ، یا دردی را تسکین بخشم ، یا انسانی تنها را یاری کنم، که دیگر بار بسوی شادی بازگردد ، به عبث زندگی نخواهم کرد
من برای این هدف می خواهم پزشک شوم
ترور
I've been lost for so long
I forgot i could be found
I've been holding my breath
For the Axe to come down

عوض همه این 2 سالی که گریه نکردم رو گریه میکردم
از مامانم و داداشم و خاله ام که مثل خواهرمه معذرت خواهی میکردم که تنهاشون میزارممخصوصا داداشم
بهش زنگ میزدم و میگفتم خیلی طول کشید تا فراموشت کنم.یه هفته بیشتر فرصت ندارم.ولی بدون هیچ وقت نمیبخشمتو بدون اینکه بخوام بگم بیا ببینمت با این حرفم پا میشه میاد حلالیت بگیره
(یه تیر دو نشون
) ولی نمیبخشم
به یکی میسپارم نوشته هامو جمع کنه یه جا چاپ کنه
کتاب مادام کاملیا و تس دوبرویل رو میخوندم
همین دیگه
کاش میشد یه هفته ای دکتر شد ولی نمیشه وگرنه مینوشتم![]()
*یقیــن چه خوب اندوه را میراند...*علی(ع)
ویرایش توسط Colonius : 08 دی 1398 در ساعت 21:32
چون دیدم تا حالا با هات برخورد نداشتم ولی از متن های گزشته ام صحبت می کنی این احتمال رو دادم که هنوز پای حرفم هستم
از دوباره فکر نکنم بشه بهش تکه کلام گفت
اینو برایت می نویسم تکه کلام های معروف
تیکه کلام های مختلف کرمونی ها
جیرفت: ناموسا؟
سیرجان:نه!!/یکی از غلیظ ترین لحجه ها رو دارند همش هم میگن ما لحجه نداریم
کرمون :ها
خودم تا حالا بیشتر از 300 بار ضایع شدم با این ها واها گفتنم
را - کسی شماره اعزائیل رو نداره یک هفته ام گذشت ولی نیومد سنگ هامون روبا هم وا بکنیم![]()
برای انکساگر بتوانم یک دل را از شکستن باز دارم،به بیهودگی زندگی نخواهم کرد .که ایمان دارد ناممکن وجودندارد/دانشکده پزشکی دانشگاه علوم پزشکی کرمان
اگر یارای آن داشته باشم که یک تن را از رنج برهانم ، یا دردی را تسکین بخشم ، یا انسانی تنها را یاری کنم، که دیگر بار بسوی شادی بازگردد ، به عبث زندگی نخواهم کرد
من برای این هدف می خواهم پزشک شوم
ویرایش توسط ali.asghar : 09 دی 1398 در ساعت 08:01
یک هفته ی باقی مونده رو واقعا زندگی میکردم
سعی میکردم به آدما بیشتر کمک کنم چ خانواده چ غریبه ..بدون هیچ چشم داشتی ب جبران کردن بقیه... هر ۷روز رو با شادی زندگی میکردم و هرروز از ته دل میخندیدم و بقیه رو هم میخندودنم :/
درخت میکاشتم:/ هرروز بیشتر با خدا حرف میزدم ...مهم نیس برم جهنم یا بهشت
مهم اینه بالاخره دوباره برمیگشتم پیش خدا و این خودش حس آرامش میده![]()
آدمایی رو که اذیت کرده بودم بوسشون میکردم معذرت میخواستم
آرزوهایی ک نتونستم بهشون برسم رو تو یه کاغذ مینوشتم و کنار درختم دفن میکردم...
از مجازی و تی وی و ...دور می شدم ...و بیشتر با دنیای واقعی بودم ..دنیایی ک خیلی قشنگ و رنگارنگ بود اما زود گذر...
و بالاخره اخر روز هفتم راحت میخوابیدم بدون دغدغه اینکه الان یکی بلندم کنه بگه پاشو درس داری![]()
میدونم که میگن زیاد نباید پیرهن مشکی و یا تیره بپوشید تو روحیه و اینا تاثیر میذاره (خودم زیاد قبول ندارم اکثرنم تیره پوشم)ولی ...
من پدرم وقتی پیرهن مشکی میپوشه خیلی بهش میاد...
من تنها کاری که میکردم تو این هفته که فرصت داشتم فقط بهش میگفتم بابا میشه پیرهن مشکیتو بپوشی میخوام یه دل سیر نگات کنم و مینشستم تمام این یه هفته رو چشمام رو از بابام پر میکردم
هیچ وقت دیر نیست
فقط بعضی وقت ها دیگه ارزشش رو نداره..!
در حال حاضر 5 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربر و 5 مهمان)