احساس میکنم انرژیم دوباره برگشتههه
حس یه کدوتنبل:/
هوا چقد گرم شده باز..عادت کرده بودم به بارون
چقد بده مامان بابات روزه بگیرن خودت نگیری لنگ غذا درست کردن برای نهار باشی![]()
![]()
عالیم...در حد خودم
دیگ دارم کم کم ادم رویاهای خودم میشم....بکوب و با تمام وجودم دارم ایندمو میسازم...از این بهتر نمیشه و نداریم...خدایا خیلیییییییییی مخلصیم
تو فکرم
حرف زدنم کم شده
از کشورم اصن خوشم نمیاد
وضعیتشم روز بروز بدتر میشه
مردمش دوس ندارم
کشوری اسلامی با آدمایی عقب مونده
حالمو خراب میکنه
اه اه
کشورت اینهمه ثروت داشته باشه
وضعیت خودتو مردمت اینجوری باشه
جیبم خالی شده
: ((
آرومم صبورم
شیطانی شدم
: ))
از یطرف میخام برم ازین مملکت چون آینده
بدی براش میبینم
از یطرف خود رفتنش آسون نیست
کم اینجا سرویس شدم تو یکشور دیگم سرویس شم ازنو
از یطرفم چن سال دیگه پدر مادرم نیاز بمراقب دارن
نمیتونم تنهاشون بذارم
خلاصه فکرم مشغوله
دیروز با بچه ها نرفتم جنگل
پشیمون شدم
: ((
این روزا خیلی مغزم قاطی پاتی شده
ولی خوب خیلی کند و آروم حرکت میکنم
و کار نمیکنم که عجولانه باشه
خیلی کند تصمیم میگیرم خیلی کند عملی میکنم
هر چی بیشتر پیش برم تصویر واضح تر خواهد شد
فعلن دارم ادامه میدم ببینیم جریان چیه
: ))
دارم بزرگ میشم یاد میگیرم تجربه میکنم
دوسداشتنیه با تموم اذیتاش
: ))
We are our choices
-J.P.Sartre-
تارس: " قانون سوم نیوتون میگه: برای اینکه بخوای به چیزی برسی، باید از یه چیز دیگه دل بکنی ... "
Interstellar 2014 - Director: Christopher Nolan
۱۸ سالم بود که عمه ام متوجه شد شوهرش با یک زن دیگه رابطه داره آبروریزی به پا کرد بعد فهمید فقط رابطه نیست زنک را عقد هم کرده و حامله است. مدتی دعوا و جار و جنجال کرد. ۲۰ سالم که بود از هم جدا شدند. عمه ام ۵۶ ساله بود در آستانه بازنشستگی با سه بچه نوجوان و جوان.
۲۲ سالم بود که عمه ام بعد از بازنشستگی کلاس نقاشی ثبت نام کرد. نقاشی های که می کشید در حد بچه های دبستانی بود. در نظرم یک آدم داغون و شکست خورده بود به قول فرنگی ها یک لوزر به تمام معنا که حالا سر پیری یادش اومده بود با یک مشت بچه کم سن و سال همشاگردی بشه و نقاشی یاد بگیره
پدرم در نظرم قهرمان بود. یکسال اختلاف سنی داشتند. همه چیز زندگی پدرم مرتب و منظم بود. بچه هاش درس خون بودند. کار و بارش منظم بود و کار و زندگی مرتبی داشت و کم کم آماده میشد برای بازنشستگی و استراحت.
در مقابل عمه ام همه چیز زندگیش روی هوا بود و حالا تازه رفته بود نقاشی یاد بگیره
ده سال از اون زمان گذشت. ۳۲ ساله بودم. درسم تمام شده بود در شرکتی کار می کردم و داشتم زندگیم را کم کم می ساختم. اتفاقی با خواهرم تلفنی حرف می زدم گفت الان گالری هستیم رفتیم خونه بهت زنگ می زنیم. پرسیدم گالری چی؟ گفت نقاشی های عمه دیگه!
عمه؟ نقاشی؟
گفت آره دیگه الان خیلی وقته اینکار رو می کنه. نقاشی هاش رو می فروشه یکی دو جا هم تدریس می کنه. خیلی معروف شده.
داشتم شاخ در می آوردم.
حالا بعد از چند سال که نگاه می کنم می بینم آدم لوزر من بودم که چنین دیدگاهی به زندگی داشتم و فکر می کردم از یه جای به بعد پیر هستی و نمیشه چیز جدید یاد گرفت و زندگی را تغییر داد و بعضی کارها را باید از بچگی شروع کرد و گرنه دیگه خیلی دیره.
عمه ام را که مقایسه می کنم با پدرم می بینم عمه ام بعد از بازنشستگی زندگی جدید برای خودش شروع کرد و آدم متفاوتی شد. پدرم یاد گرفت چطور با کامپیوتر ورق بازی کنه و سرخودش را با ورق بازی کردن و شکستن رکوردهای پیاپی خودش گرم کنه که چیز بدی هم نیست و قابل مقایسه با کار عمه ام نیست.
عمه ام تبدیل شده به الگوی خانواده. دو تا از خواهر هام بعد از لیسانس رشته هاشون رو عوض کردند و رفتند سراغ چیزی که دوست داشتند. یکی شون کامپیوتر را ول کرد رفت مترجمی زبان یاد گرفت که کتاب ترجمه کنه. دومی علوم سیاسی را ول کرد رفت سراغ معماری که ازبچگی بهش علاقه داشت.
می خوام بگم زندگی مثل بازی والیبال می مونه مثل فوتبال نیست که اگر نیمه اول خیلی عقب باشید نیمه دوم کار خیلی سختی برای جبران دارید. مثل والیبال می مونه. هر ست که تمام میشه شروع ست جدید یک موقعیت تازه است و همه چیز از اول شروع میشه. مهم نیست تا حالا جلو بودی یا عقب. یه مسابقه جدیده
در کمین این غروب تنگ
که راه
بسته مینمایدت
زمان بیکرانه را تو با شمار گام عمر ما مسنج
به پای او دمی است این درنگ درد و رنج
بسان رود که در نشیب دره سر به سنگ میزند
رونده باش
امید هیچ معجزی ز مرده نیست
زنده باش
#پويان_اوحدي
پ ن:![]()
Chill for what?!fight baby just fight
کاش ما هم با ممد رفته بودیم و نبودیم تا ببینیم
این همه فلاکتو
بدبختی رو
سختی
زندگی حاملمون کرد
++++++++++++++
از لای پنجره جوونیمو فوت میکنمو
دود میشمو دود میکنمو
هووووووووف
پای دوست داشتنت ایستادهام...
مثلِ درختِ کاج
روبروی پاییز...
فرض بفرمایید
یک کسی به من چاقو زده است
به ظلم به زور یا به ناحق
درستش این است که
من بروم بیمارستان
و از دکتر بخواهم این چاقو را دربیاورد
و از او خواهش کنم
کاری کند که جایِ زخم هم نماند
اما بعضی از ما دلمان می خواهد
این چاقو را همانگونه در بدنمان نگه داریم
و یا هزار بار آن را دربیاوریم
و دوباره به خودمان بزنیم
این کار بیماری و گرفتاری است.
یا فرض کنید
یک ماشین سرِ چهارراه به من می زند و می رود
حالا قرار است
من تا آخرِ عمرم سرِ چهارراه بنشینم و بگویم
" بببینید این با من چه کرد "
من باید خیلی ابله باشم
که این کار را بکنم.
بنابراین وقتی ما مدام به گذشته فکر می کنیم
مثلِ این است که
یک نفر پایِ من را شکسته است
و من پایِ شکسته ام را نگه می دارم
و آن را به همه هم نشان می دهم
و عجیب تر اینکه
پایم را درست می کنم
و دوباره آن را می شکنم
برای این که دردِ دفعه دوم
بیشتر است.
هر طرف نیگا میکنی رو اعصابت
محض رضای خدا یه چیز امیدوار کننده:/
چرا باید همه چی رو اعصاب یادم باشه
"و سوگند به روز های خوبی که قرار است برسند''
از موقعی که یادمه همینو میگفتیم:/
خوبم همراه با یکم اضطراب
نمیدونم چکار کردم فقط میدونم خراب کردم...دیگه نمیخوام بهش فکر کنم
خدایا دلمو اروم کن...
ویرایش توسط faezeh_r : 29 اردیبهشت 1397 در ساعت 23:15
در حال حاضر 89 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربر و 89 مهمان)