آلفا اسکول

X
  • آخرین ارسالات انجمن

  •  

    صفحه 59 از 892 نخستنخست ... 4958596069159 ... آخرینآخرین
    نمایش نتایج: از 871 به 885 از 13373
    1. Top | #871
      کاربر باسابقه

      تاریخ عضویت
      29 مرداد 1394
      نوشته ها
      1,640
      نمایش مشخصات
      حس می کنم داری دلقک بازی درمی یاری وخودتو برادیگران لوس می کنی...من که فلسفه ی این کارتونمی فهمم...

    2. Top | #872
      کاربر باسابقه

      تاریخ عضویت
      06 خرداد 1394
      نوشته ها
      571
      نمایش مشخصات
      ممنون خواهر

    3. Top | #873
      کاربر باسابقه

      تاریخ عضویت
      16 مرداد 1395
      نوشته ها
      615
      نمایش مشخصات
      نقل قول نوشته اصلی توسط Bano.m نمایش پست ها
      ممنون خواهر


      هر وقت بمن بگی یکـارو نکن

      با شدت بیشتری انجام میدم

      سادیـسم دارم! سـادیسم

      قصدم شوخی بود نمیخواستم اذیت بشی


      اگرم اذیتت کردم ! خوب کاری کردم


    4. Top | #874
      کاربر نیمه فعال

      bache-mosbat
      تاریخ عضویت
      10 آذر 1395
      نوشته ها
      147
      نمایش مشخصات
      ممنون از اینکه...

    5. Top | #875
      کاربر باسابقه

      تاریخ عضویت
      24 شهریور 1394
      نوشته ها
      631
      نمایش مشخصات
      یعنی واقعا نفهمیدی مزه بود؟؟؟!!!

    6. Top | #876
      کاربر باسابقه

      تاریخ عضویت
      03 مرداد 1395
      نوشته ها
      934
      نمایش مشخصات
      به در میگه دیوار بشنوه
      آخه آدم اینقدر متلاشی؟

    7. Top | #877
      همکار سابق انجمن
      کاربر باسابقه
      کاربر برتر

      تاریخ عضویت
      24 بهمن 1393
      نوشته ها
      7,414
      نمایش مشخصات

      دوست داری چی بهت بگم؟!

    8. Top | #878
      کاربر باسابقه

      تاریخ عضویت
      19 دی 1392
      نوشته ها
      1,119
      نمایش مشخصات
      متنفرم ازت

      جانم از آتشفشان ها گذر مي کند
      با خويشتن در جنگم
      از خود عبور مي کنم
      تو آن سوي من ايستاده اي
      و لبخند مي زني
      و لبخند تو آن قدر بها دارد
      که به خاطرش از آتش بگذرم
      من طلا خواهم شد
      مي دانم .


    9. Top | #879
      کاربر فعال

      تاریخ عضویت
      05 شهریور 1395
      نوشته ها
      413
      نمایش مشخصات
      آره آجی هم زبونم گرفتم پیام شمارو


      واقعا از توهین کردن به آدماودل شیکوندن چه چیزی حاصل میشه؟!



      موفق باشی....


      پ.ن:پست موفت
      Başka bir dünyayam
      Ele dünyayam ki , orde ğem yox



    10. Top | #880
      کاربر باسابقه
      کاربر برتر

      تاریخ عضویت
      27 اردیبهشت 1395
      نوشته ها
      948
      نمایش مشخصات
      @Farzad 96
      داداچ یه پ.ب یا پ.خ باز کن از تنهایی دربیایم دیگه.
      هیچ وقت با ادم احمق بحث نکن
      او تو را تا سطح خودش پایین می اورد
      وبا تجربه ای که در ان سطح دارد
      تو را شکست می دهد.

    11. Top | #881
      کاربر نیمه فعال

      bache-mosbat
      تاریخ عضویت
      10 آذر 1395
      نوشته ها
      147
      نمایش مشخصات
      ...

    12. Top | #882
      کاربر نیمه فعال

      bache-mosbat
      تاریخ عضویت
      10 آذر 1395
      نوشته ها
      147
      نمایش مشخصات
      روی دیوار انجمن بهت امتیاز بدم????
      عوا خو یه چند تا پست جدید بزار تا هی این انجمنشون نگه شما به یه پست دوبار نمی تونید امتیاز دید
      بعهله

    13. Top | #883
      کاربر باسابقه

      تاریخ عضویت
      16 مرداد 1395
      نوشته ها
      615
      نمایش مشخصات
      حـِس میکـنم جورابـت خیلی بو میـدهـ

      آخهـ اونایی که eminem گوشـ میدن اکثـرا جوراباشـون بو میدهـ


    14. Top | #884
      کاربر باسابقه

      تاریخ عضویت
      29 آذر 1395
      نوشته ها
      523
      نمایش مشخصات
      شما هم اگر آن روز صبح از خیابان باریکی که باب همایون را به ناصرخسرو وصل می کند می گذشتید، حتماً لاشه ی او را می دیدید. کنار جوی آب، نزدیک هشتی گودی که سه در خانه در آن باز می شود، افتاده بود. یک دست و یک پایش هنوز توی جوی آب بود. و مردم دور او جمع شده بودند و پرحرفی می کردند.
      دو نفر پاسبان، با دو ورق کاغذ بزرگ، از راه رسیدند و مردم را کنار زدند.
      اول گونی پاره ای را که به جز شلوارش، تنها لباس او بود از روی دوشش برداشتند؛ تکانش دادند و چون چیزی از آن نیفتاد به کنارش نهادند و آن پاسبانی که کاغذ و قلم را به دست گرفته بود، پس از نوشتن جمله های فورمول مانند گزارش، چنین افزود: - یک گونی پاره.
      پاسبان دیگر به جستجو پرداخته بود و آن اولی، زیر هم و ردیف می نوشت:
      - یک کبریت آمریکایی نیمه کاره.
      - پنج تا سیگار له شده، لای کاغذ روزنامه.
      - دو ریال و نیم پول.
      - یک شناسنامه ی دفترچه ای بدون عکس.
      - یک تیغه ی قلم تراش زنگ زده. - همین؟ و خواست زیر گزارش را امضا کند که آن دیگری همان طور که سرش پایین بود و هنوز جیب های شلوار مرده را می گشت، گفت:
      - و یک شلوار.
      یک شلوار هم اضافه کردند و بعد زیر گزارش را هر دو امضا کردند و ... و به این طریق، دفتر زندگی یک آدم را فرو بستند.
      نه سیاه شده بود و نه چشمش باز مانده بود. با قیافه ای آسوده و سیمایی مطمئن، هنوز کنار جوی آب دراز کشیده بود. گویا خواب بود.
      چند نفر که کنار هشتی ایستاده بودند؛ با زنی که لای در یکی از خانه ها را باز کرده بود، صحبت می کردند. آن زن می گفت: دیشب که می خواسته آب بندازه؛ توی هشتی آن ها قدم می زده و هر چه به او گفته بوده: عمو چی کار داری؟ جواب نداده بوده. بعد که آمده بوده آب را ببندد؛ کنار جوی آب نشسته بوده و دست و پای خود را می شسته و بعد هم که می خواسته کوزه را از سر جو آب کند، دیده بوده که همون جا، مثل این که خوابش برده ... همین.
      اتوبوسی که از آن خیابان تنگ می خواست بگذرد، مردم را وادار می کرد که از سر راه کنار بروند. عده ای دور او حلقه زده بودند. دیگران که بیشتر کار داشتند فقط سر خود را چند ثانیه بر می گرداندند؛ بعضی چشم خود را به هم می گذاشتند و زیر لب چیزی می گفتند و بعضی دیگر قدم تندتر می کردند؛ گویا می خواستند از مرگ فرار کنند. بعضی هم کوچک ترین تغییری در خود نشان نمی دادند و خونسرد و بی اعتنا می گذشتند.

      ظهر همان روز، یکی دو خیابان آن طرف تر، نعش یک آدم دیگر را روی دوش می بردند. میت و جمعیت انبوه مشایعت کنندگان به قدری می رفتند که انگار کوه احد را به دوش داشتند. شاید ثواب های میت بود و شاید پول های او که به صورت جمعیت بیرون از شمار مشایعان در آمده بود و میت را سنگین به جلو می برد. جمعیت شانه به شانه لای هم وول می زدند . بی شک اگر مرده ثواب کار بود و اگر ملائکه ای چند، از عالم اعلی به تشییع او فرمان یافته بودند؛ جز این که قدم بر سر مردم دیگر بگذارند، چاره ای نداشتند. عبور و مرور بند آمده بود.
      دو سه نفر زن، با چادر نمازهای رنگ و رو رفته کنار خیابان خود را به دیوار چسبانده بودند. یکیشان گفت:
      - چندتا بچه داره؟ - دیگری جواب داد:
      - ده تا پسر و یه دونه دختر شوهردار. دوتام زن داره.
      - وصیت کرده؟
      - نه؟ گور به گور شده ناغافل سکته کرد.
      و همان زن اولی با قیافه ای تأثربار افزود:
      - بیچ چاره ها ! من دلم برا بچه هاش می سوزه.
      - واسه ی چی؟ برو دلت برای بابا مرده های خودت بسوزه! چه صاف صادق!
      - آخه، یتیم چه ها، تا حالا راحت و آسوده می خوردن و راه می رفتن، حالا این همه ملک و املاک رو کی ضبط و ربط کنه؟
      جمعیت هنوز از جلوی دکان ها و ساختمان های اجاره ای خود میت عبور می کرد. مستأجران او بعضی دم در دکان آمده بودند و همان جا برای حساب های پس افتاده ی خود که باید با وارث های او برسند، نقشه های تازه می ریختند. و آن دیگران که خیال های دیگری هم داشتند شانه به زیر تابوت داده بودند و حاضر نشده بودند صاحب ملک خود را به ماشین نعش کش بسپارند. پاسبان ها هم برای حفظ انتظامات دخالت کرده بودند.

      بیچاره پاسبان ها ! کسی نفهمید برای کاغذی که گزارش آن مرده ی کنار جوی را در آن نوشتند چه قدر مایه گذاشته بودند؟ آیا از دو ریال و نیم بیشتر بود؟! شاید. و شاید کاغذها را هم تلکه شده بودند ... !
      و به هر جهت اگر رییس شان بازخواست نمی کرد، پول دوتا چایی در آمده بود.

      برگرفته از کتاب دید و بازدید- جلال آل احمد

    15. Top | #885
      کاربر باسابقه

      تاریخ عضویت
      29 آذر 1395
      نوشته ها
      523
      نمایش مشخصات
      وای داره برف میزنه 3 برف عمرمم دیدم

    صفحه 59 از 892 نخستنخست ... 4958596069159 ... آخرینآخرین

    افراد آنلاین در تاپیک

    کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

    در حال حاضر 14 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربر و 14 مهمان)




    آخرین مطالب سایت کنکور

  • تبلیغات متنی انجمن