X
  • آخرین ارسالات انجمن

  •  

    نمایش نتایج: از 1 به 11 از 11

    موضوع: ^-^قصه گو^~^

    1. Top | #1
      کاربر نیمه فعال
      کاربر برتر

      Khabalod
      مقطع تحصیلی
      دکتری
      نوع دانشگاه
      سراسری روزانه
      سن
      20
      جنسیت
      آقا
      استان
      اصفهان
      تاریخ عضویت
      14 تیر 98
      نوشته ها
      383
      امتیاز
      2670
      تشکر شده
      1,557
      رای موافق دریافتی
      222
      رای مخالف دریافتی
      4
      نمایش مشخصات

      ^-^قصه گو^~^

      سلام
      از دیرباز،ما ایرانی ها همیشه دوست داشتیم که همه چیز را با یک داستان، شعر،ضرب المثل و... یاد بگیریم یک مثال وقتی تو مدرسه می گفتن برو جدول مندلیف حفظ بشو،اغلب می رفتند با شعر یاد بگیرند.
      این تاپیک،جایی است که بیایید یک داستانک،یک شعر داستانی،یک مثل بگی شاید یکی دید و روش اثر گذاشت.
      شاید با این تاپیک،دوباره کمی بخش تفریحی جون بگیره،از کسانی هم که دستی بر آتش دارند،تقاضا دارم که من را همراهی کنند،باشد که مفید باشد
      بسم الله...

      اسپم هم که دیگه لازم نیست بگم...

      avayezendegi_room-seats_002.jpg
      ویرایش توسط A.H.D : 02 آبان 98 در ساعت 20:33

    2. '',
      6 نفر تشکر کرده اند ... amir.t34, genzo, Melikamg, mina_77, Narvan, SinaAhmadi
    3. Top | #2
      کاربر نیمه فعال
      کاربر برتر

      Khabalod
      مقطع تحصیلی
      دکتری
      نوع دانشگاه
      سراسری روزانه
      سن
      20
      جنسیت
      آقا
      استان
      اصفهان
      تاریخ عضویت
      14 تیر 98
      نوشته ها
      383
      امتیاز
      2670
      تشکر شده
      1,557
      رای موافق دریافتی
      222
      رای مخالف دریافتی
      4
      نمایش مشخصات
      داستان اول
      آبرو
      1053500x495_1514236233311003.jpg
      زنی شایعه ای را درباره همسایه اش،مدام تکرار می کرد.
      در عرض چند روز،همه محله داستان را فهمیدند.شخصی که داستان در مورد او بود،عمیقاً دلخور و آزرده شد.
      بعد مدتی،زنی که شایعه را پخش کرده بود،متوجه شد که کاملاً اشتباه فکر می کرده است.او خیلی ناراحت شد و چون عذاب وجدان داشت،نزد پیرمرد خردمندی رفت و از او پرسید که برای جبران اشتباهش چه بکند؟؟؟
      پیرمرد گفت:مرغی بخر و آن را بکش ، سر راه که به خانه می آیی ، پرهایش را بکن و یکی یکی در راه بریز.
      زن اگرچه تعجب کرد ، آنچه را به او گفته بود ، انجام داد...
      روز بعد پیر خردمند گفت: اکنون برو و تمام پرهایی که در راه ریخته بودی را جمع کن و برای من بیاور!
      زن در همان مسیر به راه افتاد ، اما با نا امیدی دریافت که باد تمام پرها را با خود برده است...
      پس از ساعت ها جست وجو تنها با سه پر در دست بازگشت.
      خردمند گفت: می بینی ریختن آن ها آسان است اما بازگرداندن شان غیر ممکن است،شایعه نیز این چنین است.
      پراکندنش کاری ندارد اما به محض اینکه چنین کاری کردی،دیگر هرگز نمی توانی آن را کاملاً جبران کنی....
      hadis_41_montakhabweb.ir.jpg

    4. 8 نفر تشکر کرده اند ... amir.t34, eng.zahra, genzo, hamed70t, Melikamg, mina_77, Narvan, SinaAhmadi
    5. Top | #3
      کاربر نیمه فعال
      کاربر برتر

      Khabalod
      مقطع تحصیلی
      دکتری
      نوع دانشگاه
      سراسری روزانه
      سن
      20
      جنسیت
      آقا
      استان
      اصفهان
      تاریخ عضویت
      14 تیر 98
      نوشته ها
      383
      امتیاز
      2670
      تشکر شده
      1,557
      رای موافق دریافتی
      222
      رای مخالف دریافتی
      4
      نمایش مشخصات
      داستان دوم
      گروه99
      روزی روزگاری پادشاهی که بر یک سرزمین بزرگ حکومت می کرد،از زندگی خویش احساس خوشبختی نداشت اما خود نیز علتش را نمی دانست.
      روزی پادشاه در کاخ قدم می زد،هنگامی که از آشپزخانه رد می شد صدای ترانه ای را شنید.
      به دنبال صدا رفت و یک آشپز را دید که برق سعادت و شادی در چهره اش دیده می شد.پادشاه بسیار تعجب کرد و از او پرسید:چرا این قدر شاد هستی؟
      آشپز جواب داد:قربان،من فقط یک آشپز ساده هستم و تمام تلاشم را می کنم تا خانواده ام شاد باشن،ما خانه ای حصیری داریم و به اندازه کافی خوراک و پوشاک داریم.بدین سبب من شاد و راضی هستم.
      پس از شنیدن سخن آشپز،پادشاه با وزیر خود در این باره صحبت کرد.
      وزیر گفت: قربان ، این آشپز هنوز عضو گروه99 نیست!!
      پادشاه با تعجب پرسید:گروه 99 چیست؟؟؟
      وزیر جواب داد: اگر می خواهید بدانید گروه 99چیست،باید این کار را اول انجام بدهید،اول یک کیسه با 99سکه طلا در جلوی در خانه آشپز قرار بدهید، به زودی خواهید فهمید گروه99چیست!!!
      پادشاه بر اساس حرف های وزیر دستور داد که این کار انجام بشود.آشپز پس از بازگشت از کار به خانه رفت و در جلوی در خانه کیسه را دید فوراً کیسه را به خانه برد و آن را باز کرد...
      او با دیدن سکه های طلا بسیار خوشحال شد و شروع به شمارش آن سکه ها کرد،99سکه ؟؟؟
      دوباره آن ها را شمرد ولی بازهم 99تا بودند.
      او تعجب کرد که چرا تنها 99 سکه است و صد سکه نیست!
      فکر کرد که یک سکه دیگر کجاست و شروع به گشتن خانه کرد...
      همه جا را زیر و رو کرد اما نبود که نبود! و خسته و کوفته و نا امید به این کار پایان داد...
      آشپز همان شب تصمیم گرفت تا بسیار تلاش کند تا یک سکه طلایی دیگر به دست آورد و ثروت خود را هر چه زودتر به یکصد سکه برساند،تا دیر وقت کار می کرد و شب ها دیر می خوابید و دیگر مثل گذشته به خانواده اش توجهی نداشت،او دیگر خوشحال نبود،او دیگر آواز نمی خواند او حالا فقط کار می کرد....
      پادشاه نمی دانست چرا این کیسه چنین بلایی سر آشپز آمده به همین خاطر، علت آن را از آشپز جویا شد...
      وزیر گفت: حالا این آشپز رسماً به عضویت گروه 99 درآمد!!!
      اعضای گروه 99چنین افرادی هستند:آنان زیاد دارند اما راضی نیستند....photo_2018-04-06_17-18-00-768x768.jpg

    6. 6 نفر تشکر کرده اند ... amir.t34, eng.zahra, Melikamg, mina_77, Narvan, Zahra77
    7. Top | #4
      کاربر نیمه فعال
      کاربر برتر

      Khabalod
      مقطع تحصیلی
      دکتری
      نوع دانشگاه
      سراسری روزانه
      سن
      20
      جنسیت
      آقا
      استان
      اصفهان
      تاریخ عضویت
      14 تیر 98
      نوشته ها
      383
      امتیاز
      2670
      تشکر شده
      1,557
      رای موافق دریافتی
      222
      رای مخالف دریافتی
      4
      نمایش مشخصات
      داستان سوم:
      معجزه امام رضا
      روزی پیرمردی همراه با دختری که رویش را با چادر پوشانده بود و وی را روی زمین می کشید وارد صحن حرم شد.
      جلوی او را گرفتم و از او پرسیدم که با این وضع کجا می خواهی بروی؟
      جواب داد که این دخترم هست و برای گرفتن شفا محضر حضرت می برم...
      با درخواست من چادر را از روی صورتش برداشت و شگفت زده دیدم که وی مرده است و بی روح می باشد...
      برای اطمینان بیشتر به چند نفر از خادمان خانم گفتم که وی را معاینه کنند و بعد از معاینه یقین حاصل شد که او مرده است و علایم حیاتی ندارد...
      پیرمرد هم چنان مصر بود و من با عصبانیت فریاد کشیدم که ای مرد تو حرم را با غسالخانه اشتباه گرفته ای،امام رضا مرده زنده نمی کند بلکه مریض شفا می دهد آن هم اگر به مصلحت باشد...
      پیرمرد شروع به التماس کرد و می گفت: بگذارید این بچه را به حرم ببرم آخه اینکه برای شما ضرری ندارد اگر شفا نیافت برمی گردم و دفنش می کنیم...
      دلم به رحم آمد و گذاشتم تا بروند.ساعتی گذشت و دیدم مردم دور کسانی حلقه زده اند،خود را به محل رسانده و با چشمان خویش دیدم که دختر مرده زنده شد!!!
      خاطرات یک خادم...
      السلام علیک یا علی بن موسی الرضا...

      emam-reza-348-n.jpg

    8. 5 نفر تشکر کرده اند ... amir.t34, Melikamg, mina_77, Narvan, Zahra77
    9. Top | #5
      کاربر نیمه فعال
      کاربر برتر

      Khabalod
      مقطع تحصیلی
      دکتری
      نوع دانشگاه
      سراسری روزانه
      سن
      20
      جنسیت
      آقا
      استان
      اصفهان
      تاریخ عضویت
      14 تیر 98
      نوشته ها
      383
      امتیاز
      2670
      تشکر شده
      1,557
      رای موافق دریافتی
      222
      رای مخالف دریافتی
      4
      نمایش مشخصات
      داستان چهارم:
      دانا و نادان
      مردی نادان در محضر ارسطو به مردی دانا خرده گرفت و از او بدی ها گفت.دانا نیز خاموش نماند و به نادان پرخاش کرد.
      ارسطو به مرد نادان چیزی نگفت اما دانا را به خاطر آن کار سرزنش کرد...
      دانا با تعجب پرسید:چرا مرا سرزنش می کنید؟!؟ در حالی که او همه چیز را آغاز کرد...از این گذشته او مردی نادان است اما من دانشی آموخته ام.
      ارسطو در جواب گفت:من هم به خاطر همین تو را سرزنش می کنم،تو مرد دانایی هستی و دانا نادان را می شناسد زیرا خودش روزگاری نادان بوده است و بعد دانا شده اما نادان دانا را نمی‌شناسد زیرا او هیچ وقت دانا نشده است...
      fun164.jpg

    10. 6 نفر تشکر کرده اند ... amir.t34, Melikamg, mina_77, Mysterious, Narvan, Zahra77
    11. Top | #6
      کاربر نیمه فعال
      کاربر برتر

      Khabalod
      مقطع تحصیلی
      دکتری
      نوع دانشگاه
      سراسری روزانه
      سن
      20
      جنسیت
      آقا
      استان
      اصفهان
      تاریخ عضویت
      14 تیر 98
      نوشته ها
      383
      امتیاز
      2670
      تشکر شده
      1,557
      رای موافق دریافتی
      222
      رای مخالف دریافتی
      4
      نمایش مشخصات
      داستان پنجم:
      باور
      نیک سیترمن کارمند جوان راه آهن بود،او مشهور بود به این که بسیار فعال و پرکار است...
      یکی از روزهای تابستان به کارکنان قطار اطلاع داده شد که به خاطر سالروز تولد رییس زودتر می توانند به خانه بروند.
      نیک در حالی که آخرین واگن قطار را وارسی می کرد،در کوپه ای که یخچال قطار بود محبوس شد.او که می دانست کارکنان زودتر به خانه رفته اند و کسی نیست که او را نجات بدهد، به وحشت افتاد.
      آن قدر به در کوبید که دستانش خونین شدند و به دلیل آن همه فریادی که کشیده بود ، صدایش گرفته بود.با توجه به اطلاعاتی که داشت دمای داخل باید حدود صفر درجه می بود،او می دانست که اگر از آن جا بیرون نیاید منجمد خواهد شد.او برای این که خانواده اش بدانند که چه اتفاقی برای او افتاده،با چاقویی که پیدا کرد بود در کف چوبی واگن نوشت:هوا به شدت سرد است،دارم به خواب می روم،این آخرین کلمات من است...
      57316047.jpg

      روز بعد جسد او را پیدا کردند،ظاهراً او به علت سرما جان خود را از دست داده بود اما حقیقت خبر از این داشت که یخچال واگن کار نمی کرد و دمای واگن 55 درجه فارنهایت بوده است...
      نیک با نیروی افکار خویش ، جانش را از دست داده بود!!
      %D8%A8%D8%A7%D9%88%D8%B1-%D9%82%D8%A7%D9%86%D9%88%D9%86-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C.jpg
      ویرایش توسط A.H.D : 12 آبان 98 در ساعت 22:58

    12. 5 نفر تشکر کرده اند ... amir.t34, Melikamg, mina_77, Narvan, Zahra77
    13. Top | #7
      کاربر نیمه فعال
      کاربر برتر

      Khabalod
      مقطع تحصیلی
      دکتری
      نوع دانشگاه
      سراسری روزانه
      سن
      20
      جنسیت
      آقا
      استان
      اصفهان
      تاریخ عضویت
      14 تیر 98
      نوشته ها
      383
      امتیاز
      2670
      تشکر شده
      1,557
      رای موافق دریافتی
      222
      رای مخالف دریافتی
      4
      نمایش مشخصات
      داستان ششم:
      پالان دوز
      حکایت نموده اند که در روزگاران قدیم ، الاغ های دِه از پالان دوز دِه ناراضی بودند زیرا پالانی که برایشان می دوخت پشت شان را زخمی می کرد.
      تصمیم گرفتند تا دعا بکنند که شاید پالان دوز دیگری به دهات شان بیاید،از آنجا که دل ساده ای داشتند،دعایشان مستجاب شد و پالان دوز دیگری به دهات شان آمد...
      فایل پیوست 90254
      اما این پالان دوز هم لنگه پالان دوز سابق...
      نه تنها پالان راحتی نمی دوخت بلکه از مواد اولیه نامرغوب استفاده می کرد و این بار نه تنها پشت شان زخمی می شد بلکه به جاهای دیگر بدنشان نیز فشار می آمد...
      باز هم تصمیم گرفتند تا برای آمدن پالان دوز دیگری دعا بکنند و باز هم دعایشان مقبول شد و پالان دوز دیگری به دهاتشان آمد...
      اما این یکی به غیر از دوخت بد و دزدی از مواد اولیه از صاحبان خرها خواسته بود که خرها را در گرسنگی نگه دارند تا شاید پالان ها به تن شان اندازه شود...
      خرها از کرده خود پشیمان بودند که چرا قدر پالان دوز اول را ندانستند و ناشکری کرده بودند...
      تا این که تصمیم گرفتند جمع شوند و این بار نه برای رهایی از پالان دوز بلکه برای رهایی از خریت خود دعایی بکنند...

      1655051055-talab-org.jpg

    14. 2 نفر تشکر کرده اند ... amir.t34, Narvan
    15. Top | #8
      کاربر نیمه فعال
      کاربر برتر

      Khabalod
      مقطع تحصیلی
      دکتری
      نوع دانشگاه
      سراسری روزانه
      سن
      20
      جنسیت
      آقا
      استان
      اصفهان
      تاریخ عضویت
      14 تیر 98
      نوشته ها
      383
      امتیاز
      2670
      تشکر شده
      1,557
      رای موافق دریافتی
      222
      رای مخالف دریافتی
      4
      نمایش مشخصات
      داستان هفتم:
      توکل

      2057917222523368103174832482342024212218144.jpg

      روزی روزگاری ، اهالی روستایی به دلیل بی آبی تصمیم گرفتند برای نزول باران ، نماز استسقاء بخوانند.
      نزد روحانی روستا رفتند و از او خواستند که زمانی را برای نماز باران مشخص نماید. عالم دانا گفت: فردا همگی با پای برهنه از آبادی بیرون می رویم تا نماز باران بخوانیم.

      166821_798.jpg

      روزی که تمام اهالی در محل مقرر دور هم جمع شدند ، آن روحانی به جمعیت نگاهی کرد و توجه او به یک پسر بچه جلب شد که با چتر آمده بود.
      آن روحانی جمعیت را رها کرد و به سمت خانه بازگشت.مردم متعجب دور او حلقه زدند و از او پرسیدند:چرا نماز را نمی خوانی؟
      او به مردم گفت:چون در میان شما فقط این پسربچه اعتقاد واقعی به خدا دارد و با توکل به او به اینجا آمده است سپس وی اشاره ای به پسر بچه ای کرد که با چتر آمده بود....

      img_20191210_152934.jpg

    16. 2 نفر تشکر کرده اند ... amir.t34, Narvan
    17. Top | #9
      کاربر نیمه فعال
      کاربر برتر

      Khabalod
      مقطع تحصیلی
      دکتری
      نوع دانشگاه
      سراسری روزانه
      سن
      20
      جنسیت
      آقا
      استان
      اصفهان
      تاریخ عضویت
      14 تیر 98
      نوشته ها
      383
      امتیاز
      2670
      تشکر شده
      1,557
      رای موافق دریافتی
      222
      رای مخالف دریافتی
      4
      نمایش مشخصات
      داستان هشتم:
      علم بهتر است یا ثروت؟

      money-knowledge2.jpg

      در روایت داریم که جمعیت زیادی دور امام علی(ع) حلقه زده بودند ، مردی وارد مسجد شد و در فرصتی مناسب پرسید: یا علی دارم سوالی دارم ، علم بهتر است یا ثروت ؟
      امام علی(ع) در پاسخ گفتند: علم بهتر است زیرا علم میراث انبیاست و ثروت میراث قارون و فرعون
      مرد که پاسخ سوال خود را گرفته بود سکوت کرد.
      در همین هنگام مرد دیگری وارد مسجد شد و همان طور که ایستاده بود گفت:یا اباالحسن سوالی دارم ، می توانم بپرسم؟
      امام در پاسخ آن مرد گفتند:بپرس
      مرد که آخر جمعیت ایستاده بود ، پرسید: علم بهتر است یا ثروت؟
      امام علی(ع)فرمودند:علم بهتر است ، زیرا علم تو را حفظ می‌کند و مال و ثروت را تو مجبوری حفظ بکنی!
      در همین حال سومین نفر وارد شد و همان سوال را تکرار کرد و امام علی(ع) در پاسخش فرمودند: زیرا برای شخص عالم ، دوستان بسیاری وجود دارد اما برای ثروتمندان دشمنان بسیار...!
      هنوز سخن امام به پایان نرسیده بود که نفر چهارم وارد مسجد شد.او در حالی کنار دوستان خود می نشست ، عصای خود را جلو گذاشت و پرسید: یا علی علم بهتر است یا ثروت؟

      8115757_130.jpg

      امام علی(ع) در پاسخ به آن مرد فرمودند: علم بهتر است ، زیرا اگر از مال انفاق کنی کم می شود ولی اگر از علم انفاق کنی و آن را به دیگران بیاموزی بر آن افزوده می شود.
      نوبت پنجمین نفر بود.او که مدتی قبل وارد مسجد شده بود و کنار ستون مسجد منتظر ایستاده بود ، با تمام شدن سخن امام همان سوال را تکرار کرد.امام علی(ع) در پاسخ به او فرمودند:علم بهتر است ، زیرا مردم شخص ثروتمند و پول را بخیل می دانند ولی از عالم و دانشمند به بزرگی و عظمت یاد می کنند.

      29714964_294386257758896_8844758493480091648_n.jpg

      با ورود ششمین نفر سرها به عقب برگشت ، مردم با تعجب به وی نگاه می کردند.یکی از میان جمعیت بلند گفت: حتماً این هم می خواهد بداند که علم بهتر است یا ثروت!
      آن مرد آخر جمعیت کنار دوستانش نشست و با صدای بلندی شروع به سخن کرد و گفت: یا علی علم بهتر است یا ثروت؟
      امام نگاهی به جمعیت کرد و فرمودند:علم بهتر است زیرا ممکن است مال را دزد ببرد اما ترس و وحشتی از دستبرد به علم وجود ندارد. مرد ساکت شد.

      139302231528179622751074.jpg

      همهمه ای میان مردم افتاد،چه خبر است امروز! چرا همه یک سؤال را می پرسند؟!؟ نگاه متعجب مردم گاهی به امام و گاهی به تازه وارد ها دوخته می شد. در همین هنگام هفتمین نفر که کمی پیش از اتمام سخنان امام علی(ع) وارد مسجد شده بود و میان جمعیت نشسته بود،پرسید: یا علی علم بهتر است یا ثروت ؟
      امام علی(ع) در جواب فرمودند: علم بهتر است زیرا مال با گذر زمان پوسیده خواهد شد اما علم هرچه زمان بر آن بگذرد پوسیده نخواهد شد.
      در همین هنگام هشتمین نفر هم وارد شد و سوال دوستانش را پرسید و امام علی(ع) در پاسخ فرمودند: علم بهتر است برای این که مال و ثروت فقط تا هنگام مرگ همراه انسان است ولی علم هم در این دنیا و هم پس از مرگ همراه انسان است.

      139407091809499356212624.jpg

      سکوت مسجد را فرا گرفته بود و کسی چیزی نمی گفت.همه از پاسخ های امام شگفت زده شده بودند که...
      نهمین نفر هم وارد مسجد شد و میان بهت و حیرت مردم پرسید:یاعلی علم بهتر است یا ثروت؟
      امام در حالی که تبسمی بر لب داشت ، فرمودند: علم بهتر است زیرا مال و ثروت انسان را سنگدل می کند اما علم موجب نورانی شدن قلب انسان می شود.
      نگاه های سرگردان و حیران مردم به در دوخته شده بود گویا آنان انتظار دهمین نفر را می کشیدند. در همین حال مردی که دست کودکی را در دست داشت ، وارد شد. او در آخر مجلس نشست و مشتی خرما در دامن کودک ریخت و به رو به رو چشم دوخت.
      مردم که فکر می کردند دیگر کسی چیزی بپرسد ، در همین حین همان مرد پرسید: یا ابالحسن علم بهتر است یا ثروت؟
      نگاه های متعجب مردم به عقب برگشت. با شنیدن صدای امام علی(ع) مردم به خود آمدند: علم بهتر است زیرا ثروتمندان تکبر دارند و گاه ادعای خدایی نیز می کنند اما صاحبان علم فروتن و متواضع اند.
      فریاد هیاهو و شادی و تحسین مجلس را پر کرده بود.
      سوال کنندگان آرام و سر افکنده به پا خاستند تا مجلس را ترک کنند ، در همین حال سخن امام را شنیدند: اگر تمام مردم دنیا همین یک سوال را از من می پرسیدند ، به هر کدام پاسخ متفاوتی می دادم.

      156749375.jpg

      علم و ثروت هر کدام اثرات ویژه خود را دارند، علم به انسان نور و معرفت و آگاهی می بخشد.ثروت هم در چارچوب های خاصی استفاده بشود مفید است به شرطی که به رشد و تعالی انسان هم کمک بکند.همان طور که فقر و نداری از نظر اسلام نکوهیده است.

    18. 2 نفر تشکر کرده اند ... Narvan, _LEYLA_
    19. Top | #10
      کاربر نیمه فعال

      مقطع تحصیلی
      کارشناسی
      جنسیت
      خانم
      استان
      تهران
      شهر
      تهران
      تاریخ عضویت
      08 آذر 98
      نوشته ها
      128
      امتیاز
      1212
      تشکر شده
      841
      رای موافق دریافتی
      477
      رای مخالف دریافتی
      62
      نمایش مشخصات
      کشاورزی جوان یک اسب پیر داشت یک روز هنگام برگشتن به خانه چون مراقبش نبود داخل چاهی بدون آب افتاد.
      کشاورز جوان هر چه سعی کرد نتوانست اسب را از چاه در آورد از طرفی دلش هم به حال اسب پیر میسوخت که آن طور درد بکشد پس برای اینکه اسب زجر نکشد فکری به ذهنش رسید با بیلی که در دست داشت خاکهای اطراف چاه را داخل چاه ریخت به این نیت که اسبش زیر خاکها مدفون شود و بمیرد.
      اما اسب پیر هر بار که خاک روی بدنش می ریخت با دمش و تکان دادن بدنش خاکها را پایین می ریخت و در عین حال خاکها را روی هم کپه میکرد و چند سانتی متر بالاتر می آمد.
      این کار همچنان ادامه پیدا کرد .کشاورز جوان خاک میریخت و اسب پیر خاکها را زیر پایش جمع میکردو....
      تا بالاخره ارتفاع خاک به لبه چاه رسید و اسب پیر در حالی که یک کوزه پر از سکه طلا را به دندان گرفته بود از چاه خارج شد و کشاورز جوان تبدیل به مردی ثروتمند شد.
      مشکلات زندگی مانند تلی از خاک بر سر ما میریزند .
      انسانها نیز دو انتخاب پیش رو دارند :
      اول اینکه اجازه دهند مشکلات آنها را زنده به گور کند.
      دوم آنکه از مشکلات سکویی بسازند برای رسیدن به خوشبختی.

    20. Top | #11
      کاربر نیمه فعال

      مقطع تحصیلی
      کارشناسی
      جنسیت
      خانم
      استان
      تهران
      شهر
      تهران
      تاریخ عضویت
      08 آذر 98
      نوشته ها
      128
      امتیاز
      1212
      تشکر شده
      841
      رای موافق دریافتی
      477
      رای مخالف دریافتی
      62
      نمایش مشخصات
      مردی در کاروان ‌سرا بود که صبح چون از خواب برخواست دید شتری از شتران او نیست.
      هیچ تأسف نخورد و بر شتر سوار شد و راه را ادامه داد.
      پرسیدند: «چرا غمی نخوردی؟
      گفت: «گویند غم خوردن را سودی نیست؛
      ولی من گویم غم خوردن را جایی نیست!
      آن که شتر من برده است یا نیازش داشته و برده است که صدقه من بر او از مالم محسوب می‌ شود،
      یا نیاز نداشته و برده است؛ پس مالم حرامی داخلش شده بود و نمی‌ دانستم و او مال حرام را از مال حلال من جدا کرد و مال مرا پاک کرد...!»

    افراد آنلاین در تاپیک

    کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

    در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربر و 1 مهمان)



    مشاور خودت رو از بین رتبه های برتر کنکور انتخاب کن


    آخرین مطالب سایت کنکور

  • تبلیغات متنی انجمن