X
  • آخرین ارسالات انجمن

  •  

    نمایش نتایج: از 1 به 7 از 7

    موضوع: ^-^قصه گو^~^

    1. Top | #1
      کاربر نیمه فعال

      Romantic
      رشته تحصیلی
      Medicine
      نام دانشگاه
      KUMS
      سن
      20
      جنسیت
      آقا
      استان
      اصفهان
      تاریخ عضویت
      14 تیر 98
      نوشته ها
      258
      امتیاز
      1369
      تشکر 
      1,192
      تشکر شده 1,116 بار در 447 ارسال
      نمایش مشخصات

      ^-^قصه گو^~^

      سلام
      از دیرباز،ما ایرانی ها همیشه دوست داشتیم که همه چیز را با یک داستان، شعر،ضرب المثل و... یاد بگیریم یک مثال وقتی تو مدرسه می گفتن برو جدول مندلیف حفظ بشو،اغلب می رفتند با شعر یاد بگیرند.
      این تاپیک،جایی است که بیایید یک داستانک،یک شعر داستانی،یک مثل بگی شاید یکی دید و روش اثر گذاشت.
      شاید با این تاپیک،دوباره کمی بخش تفریحی جون بگیره،از کسانی هم که دستی بر آتش دارند،تقاضا دارم که من را همراهی کنند،باشد که مفید باشد
      بسم الله...

      اسپم هم که دیگه لازم نیست بگم...

      avayezendegi_room-seats_002.jpg
      ویرایش توسط A.H.D : 02 آبان 98 در ساعت 21:33

    2. 5 نفر تشکر کرده اند ... genzo, Melikamg, Narvan, Sharllot, SinaAhmadi
    3. Top | #2
      کاربر نیمه فعال

      Romantic
      رشته تحصیلی
      Medicine
      نام دانشگاه
      KUMS
      سن
      20
      جنسیت
      آقا
      استان
      اصفهان
      تاریخ عضویت
      14 تیر 98
      نوشته ها
      258
      امتیاز
      1369
      تشکر 
      1,192
      تشکر شده 1,116 بار در 447 ارسال
      نمایش مشخصات
      داستان اول
      آبرو
      1053500x495_1514236233311003.jpg
      زنی شایعه ای را درباره همسایه اش،مدام تکرار می کرد.
      در عرض چند روز،همه محله داستان را فهمیدند.شخصی که داستان در مورد او بود،عمیقاً دلخور و آزرده شد.
      بعد مدتی،زنی که شایعه را پخش کرده بود،متوجه شد که کاملاً اشتباه فکر می کرده است.او خیلی ناراحت شد و چون عذاب وجدان داشت،نزد پیرمرد خردمندی رفت و از او پرسید که برای جبران اشتباهش چه بکند؟؟؟
      پیرمرد گفت:مرغی بخر و آن را بکش ، سر راه که به خانه می آیی ، پرهایش را بکن و یکی یکی در راه بریز.
      زن اگرچه تعجب کرد ، آنچه را به او گفته بود ، انجام داد...
      روز بعد پیر خردمند گفت: اکنون برو و تمام پرهایی که در راه ریخته بودی را جمع کن و برای من بیاور!
      زن در همان مسیر به راه افتاد ، اما با نا امیدی دریافت که باد تمام پرها را با خود برده است...
      پس از ساعت ها جست وجو تنها با سه پر در دست بازگشت.
      خردمند گفت: می بینی ریختن آن ها آسان است اما بازگرداندن شان غیر ممکن است،شایعه نیز این چنین است.
      پراکندنش کاری ندارد اما به محض اینکه چنین کاری کردی،دیگر هرگز نمی توانی آن را کاملاً جبران کنی....
      hadis_41_montakhabweb.ir.jpg

    4. 7 نفر تشکر کرده اند ... genzo, hamed70t , Melikamg, Narvan, Sharllot, SinaAhmadi, z1000
    5. Top | #3
      کاربر نیمه فعال

      Romantic
      رشته تحصیلی
      Medicine
      نام دانشگاه
      KUMS
      سن
      20
      جنسیت
      آقا
      استان
      اصفهان
      تاریخ عضویت
      14 تیر 98
      نوشته ها
      258
      امتیاز
      1369
      تشکر 
      1,192
      تشکر شده 1,116 بار در 447 ارسال
      نمایش مشخصات
      داستان دوم
      گروه99
      روزی روزگاری پادشاهی که بر یک سرزمین بزرگ حکومت می کرد،از زندگی خویش احساس خوشبختی نداشت اما خود نیز علتش را نمی دانست.
      روزی پادشاه در کاخ قدم می زد،هنگامی که از آشپزخانه رد می شد صدای ترانه ای را شنید.
      به دنبال صدا رفت و یک آشپز را دید که برق سعادت و شادی در چهره اش دیده می شد.پادشاه بسیار تعجب کرد و از او پرسید:چرا این قدر شاد هستی؟
      آشپز جواب داد:قربان،من فقط یک آشپز ساده هستم و تمام تلاشم را می کنم تا خانواده ام شاد باشن،ما خانه ای حصیری داریم و به اندازه کافی خوراک و پوشاک داریم.بدین سبب من شاد و راضی هستم.
      پس از شنیدن سخن آشپز،پادشاه با وزیر خود در این باره صحبت کرد.
      وزیر گفت: قربان ، این آشپز هنوز عضو گروه99 نیست!!
      پادشاه با تعجب پرسید:گروه 99 چیست؟؟؟
      وزیر جواب داد: اگر می خواهید بدانید گروه 99چیست،باید این کار را اول انجام بدهید،اول یک کیسه با 99سکه طلا در جلوی در خانه آشپز قرار بدهید، به زودی خواهید فهمید گروه99چیست!!!
      پادشاه بر اساس حرف های وزیر دستور داد که این کار انجام بشود.آشپز پس از بازگشت از کار به خانه رفت و در جلوی در خانه کیسه را دید فوراً کیسه را به خانه برد و آن را باز کرد...
      او با دیدن سکه های طلا بسیار خوشحال شد و شروع به شمارش آن سکه ها کرد،99سکه ؟؟؟
      دوباره آن ها را شمرد ولی بازهم 99تا بودند.
      او تعجب کرد که چرا تنها 99 سکه است و صد سکه نیست!
      فکر کرد که یک سکه دیگر کجاست و شروع به گشتن خانه کرد...
      همه جا را زیر و رو کرد اما نبود که نبود! و خسته و کوفته و نا امید به این کار پایان داد...
      آشپز همان شب تصمیم گرفت تا بسیار تلاش کند تا یک سکه طلایی دیگر به دست آورد و ثروت خود را هر چه زودتر به یکصد سکه برساند،تا دیر وقت کار می کرد و شب ها دیر می خوابید و دیگر مثل گذشته به خانواده اش توجهی نداشت،او دیگر خوشحال نبود،او دیگر آواز نمی خواند او حالا فقط کار می کرد....
      پادشاه نمی دانست چرا این کیسه چنین بلایی سر آشپز آمده به همین خاطر، علت آن را از آشپز جویا شد...
      وزیر گفت: حالا این آشپز رسماً به عضویت گروه 99 درآمد!!!
      اعضای گروه 99چنین افرادی هستند:آنان زیاد دارند اما راضی نیستند....photo_2018-04-06_17-18-00-768x768.jpg

    6. 5 نفر تشکر کرده اند ... Melikamg, Narvan, Sharllot, z1000, Zahra77
    7. Top | #4
      کاربر نیمه فعال

      Romantic
      رشته تحصیلی
      Medicine
      نام دانشگاه
      KUMS
      سن
      20
      جنسیت
      آقا
      استان
      اصفهان
      تاریخ عضویت
      14 تیر 98
      نوشته ها
      258
      امتیاز
      1369
      تشکر 
      1,192
      تشکر شده 1,116 بار در 447 ارسال
      نمایش مشخصات
      داستان سوم:
      معجزه امام رضا
      روزی پیرمردی همراه با دختری که رویش را با چادر پوشانده بود و وی را روی زمین می کشید وارد صحن حرم شد.
      جلوی او را گرفتم و از او پرسیدم که با این وضع کجا می خواهی بروی؟
      جواب داد که این دخترم هست و برای گرفتن شفا محضر حضرت می برم...
      با درخواست من چادر را از روی صورتش برداشت و شگفت زده دیدم که وی مرده است و بی روح می باشد...
      برای اطمینان بیشتر به چند نفر از خادمان خانم گفتم که وی را معاینه کنند و بعد از معاینه یقین حاصل شد که او مرده است و علایم حیاتی ندارد...
      پیرمرد هم چنان مصر بود و من با عصبانیت فریاد کشیدم که ای مرد تو حرم را با غسالخانه اشتباه گرفته ای،امام رضا مرده زنده نمی کند بلکه مریض شفا می دهد آن هم اگر به مصلحت باشد...
      پیرمرد شروع به التماس کرد و می گفت: بگذارید این بچه را به حرم ببرم آخه اینکه برای شما ضرری ندارد اگر شفا نیافت برمی گردم و دفنش می کنیم...
      دلم به رحم آمد و گذاشتم تا بروند.ساعتی گذشت و دیدم مردم دور کسانی حلقه زده اند،خود را به محل رسانده و با چشمان خویش دیدم که دختر مرده زنده شد!!!
      خاطرات یک خادم...
      السلام علیک یا علی بن موسی الرضا...

      emam-reza-348-n.jpg

    8. 3 نفر تشکر کرده اند ... Melikamg, Sharllot, Zahra77
    9. Top | #5
      کاربر نیمه فعال

      Romantic
      رشته تحصیلی
      Medicine
      نام دانشگاه
      KUMS
      سن
      20
      جنسیت
      آقا
      استان
      اصفهان
      تاریخ عضویت
      14 تیر 98
      نوشته ها
      258
      امتیاز
      1369
      تشکر 
      1,192
      تشکر شده 1,116 بار در 447 ارسال
      نمایش مشخصات
      داستان چهارم:
      دانا و نادان
      مردی نادان در محضر ارسطو به مردی دانا خرده گرفت و از او بدی ها گفت.دانا نیز خاموش نماند و به نادان پرخاش کرد.
      ارسطو به مرد نادان چیزی نگفت اما دانا را به خاطر آن کار سرزنش کرد...
      دانا با تعجب پرسید:چرا مرا سرزنش می کنید؟!؟ در حالی که او همه چیز را آغاز کرد...از این گذشته او مردی نادان است اما من دانشی آموخته ام.
      ارسطو در جواب گفت:من هم به خاطر همین تو را سرزنش می کنم،تو مرد دانایی هستی و دانا نادان را می شناسد زیرا خودش روزگاری نادان بوده است و بعد دانا شده اما نادان دانا را نمی‌شناسد زیرا او هیچ وقت دانا نشده است...
      fun164.jpg

    10. 5 نفر تشکر کرده اند ... Melikamg, Mysterious, Narvan, Sharllot, Zahra77
    11. Top | #6
      کاربر نیمه فعال

      Romantic
      رشته تحصیلی
      Medicine
      نام دانشگاه
      KUMS
      سن
      20
      جنسیت
      آقا
      استان
      اصفهان
      تاریخ عضویت
      14 تیر 98
      نوشته ها
      258
      امتیاز
      1369
      تشکر 
      1,192
      تشکر شده 1,116 بار در 447 ارسال
      نمایش مشخصات
      داستان پنجم:
      باور
      نیک سیترمن کارمند جوان راه آهن بود،او مشهور بود به این که بسیار فعال و پرکار است...
      یکی از روزهای تابستان به کارکنان قطار اطلاع داده شد که به خاطر سالروز تولد رییس زودتر می توانند به خانه بروند.
      نیک در حالی که آخرین واگن قطار را وارسی می کرد،در کوپه ای که یخچال قطار بود محبوس شد.او که می دانست کارکنان زودتر به خانه رفته اند و کسی نیست که او را نجات بدهد، به وحشت افتاد.
      آن قدر به در کوبید که دستانش خونین شدند و به دلیل آن همه فریادی که کشیده بود ، صدایش گرفته بود.با توجه به اطلاعاتی که داشت دمای داخل باید حدود صفر درجه می بود،او می دانست که اگر از آن جا بیرون نیاید منجمد خواهد شد.او برای این که خانواده اش بدانند که چه اتفاقی برای او افتاده،با چاقویی که پیدا کرد بود در کف چوبی واگن نوشت:هوا به شدت سرد است،دارم به خواب می روم،این آخرین کلمات من است...
      57316047.jpg

      روز بعد جسد او را پیدا کردند،ظاهراً او به علت سرما جان خود را از دست داده بود اما حقیقت خبر از این داشت که یخچال واگن کار نمی کرد و دمای واگن 55 درجه فارنهایت بوده است...
      نیک با نیروی افکار خویش ، جانش را از دست داده بود!!
      %D8%A8%D8%A7%D9%88%D8%B1-%D9%82%D8%A7%D9%86%D9%88%D9%86-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C.jpg
      ویرایش توسط A.H.D : 12 آبان 98 در ساعت 23:58

    12. 3 نفر تشکر کرده اند ... Melikamg, Sharllot, Zahra77
    13. Top | #7
      کاربر نیمه فعال

      Romantic
      رشته تحصیلی
      Medicine
      نام دانشگاه
      KUMS
      سن
      20
      جنسیت
      آقا
      استان
      اصفهان
      تاریخ عضویت
      14 تیر 98
      نوشته ها
      258
      امتیاز
      1369
      تشکر 
      1,192
      تشکر شده 1,116 بار در 447 ارسال
      نمایش مشخصات
      داستان ششم:
      پالان دوز
      حکایت نموده اند که در روزگاران قدیم ، الاغ های دِه از پالان دوز دِه ناراضی بودند زیرا پالانی که برایشان می دوخت پشت شان را زخمی می کرد.
      تصمیم گرفتند تا دعا بکنند که شاید پالان دوز دیگری به دهات شان بیاید،از آنجا که دل ساده ای داشتند،دعایشان مستجاب شد و پالان دوز دیگری به دهات شان آمد...
      فایل پیوست 90254
      اما این پالان دوز هم لنگه پالان دوز سابق...
      نه تنها پالان راحتی نمی دوخت بلکه از مواد اولیه نامرغوب استفاده می کرد و این بار نه تنها پشت شان زخمی می شد بلکه به جاهای دیگر بدنشان نیز فشار می آمد...
      باز هم تصمیم گرفتند تا برای آمدن پالان دوز دیگری دعا بکنند و باز هم دعایشان مقبول شد و پالان دوز دیگری به دهاتشان آمد...
      اما این یکی به غیر از دوخت بد و دزدی از مواد اولیه از صاحبان خرها خواسته بود که خرها را در گرسنگی نگه دارند تا شاید پالان ها به تن شان اندازه شود...
      خرها از کرده خود پشیمان بودند که چرا قدر پالان دوز اول را ندانستند و ناشکری کرده بودند...
      تا این که تصمیم گرفتند جمع شوند و این بار نه برای رهایی از پالان دوز بلکه برای رهایی از خریت خود دعایی بکنند...

      1655051055-talab-org.jpg

    افراد آنلاین در تاپیک

    کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

    در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربر و 1 مهمان)



    تبلیغات متنی انجمن