خانه شیمی

X
  • آخرین ارسالات انجمن

  •  

    صفحه 12 از 404 نخستنخست ... 211121322112 ... آخرینآخرین
    نمایش نتایج: از 166 به 180 از 6049
    1. Top | #166

      Daghon
      نمایش مشخصات
      ای کرده شراب ِحب دنیا مستت
      هوشیار نشین که چرخ سازد پستت

      مغرور جهان مشو که چون مثل حنا
      بیش از دو سه روزی نبود در دستت


    2. Top | #167

      Daghon
      نمایش مشخصات
      زندگی بافتن یک قالی است

      نه همان نقش و نگاری که خودت می خواهی

      نقشه را اوست که تعیین کرده است

      تو در این بین فقط میبافی

      نقشه را خوب ببین !
      نکند آخر کار ، قالی زندگیت را نخرند!!!

    3. Top | #168
      کاربر باسابقه

      نمایش مشخصات
      به سراغ من اگر می آیید

      پشت هیچسانم

      پشت هیچسان جایی است.

      پشت هیچسان رگ های هوا پر قاصدهایی است



      که خبر می آرند از گل واشده دورترین بوته خاک

      روی شن ها هم نقش های سم اسبان سواران ظریفی است که صبح

      به سر تپه معراج شقایق رفتند.

      پشت هیچسان چتر خواهش باز است

      تا نسیم عطشی در بن برگی بدود

      زنگ باران به صدا می آید

      آدم اینجا تنهاست

      و در این تنهایی سایه نارونی تا ابدیت جاری است



      به سراغ من اگر می آیید

      نرم و آهسته بیایید مبادا که ترک بردارد

      چینی نازک تنهایی من.




      سهراب سپهري

    4. Top | #169
      کاربر باسابقه

      نمایش مشخصات
      تو کجایی سهراب ؟

      تو کجایی سهراب ؟

      آب را گل کردند

      چشم ها را بستند و چه با دل کردند ...

      وای سهراب کجایی آخر ؟ ...

      ... زخم ها بر دل عاشق کردند

      خون به چشمان شقا یق کردند ...

      تو کجایی سهراب ؟

      که همین نزدیکی عشق را دار زدند،

      همه جا سایه ی دیوار زدند ...

      ای سهراب کجایی که ببینی حالا

      دل خوش مثقالی است! ....

      دل خوش سیری چند ؟

      صبـــــــــــــــــر کن سهـــــــــــــــراب...!

      قایقت جـــــــــــــــا دارد ؟؟!؟
      همه جا سایه ی دیوار زدند ...

      ای سهراب کجایی که ببینی حالا دل خوش مثقالی است! ....

      دل خوش سیری چند ؟

      صبر کن سهراب...گفته بودی قایقی خواهی ساخت...!

      قایقت جا دارد؟

      من هم از همهمه ی اهل زمین دلگیرم

    5. Top | #170
      royan
      نمایش مشخصات
      همچو مستسقی کز آبش سیر نیست
      بر هرآنچه یافتی بالله مه ایست...

    6. Top | #171
      کاربر نیمه فعال

      Daghon
      نمایش مشخصات
      شرمنده از آنیم که در روز مکافات
      اندر خور عفو تو نکردیم گناهی !

    7. Top | #172
      کاربر نیمه فعال

      نمایش مشخصات
      اﺳﯿﺮ ﺑﻨﺪ ﺷﮑﻢ را دو ﺷﺐ ﻧﮕﯿﺮد ﺧﻮاب :

      ‫ﺷﺒﯽ زﻣﻌﺪه ﺳﻨﮕﯽن ، ﺷﺒﯽ زدﻟﺘﻨﮕﯽ

      اصن اینو سعدی واس من گفته

      تو هستی من شدی از آنی همه من


      من نیست شدم در تو از آنم همه تو




    8. Top | #173
      کاربر فعال

      نمایش مشخصات
      دل غمگین و تنهایی ندیدید...
      خیال آسمان سایی ندیدید؟؟
      شبی دست مرا ول کرد و گم شد...
      شما مرگ مرا جایی ندیدید؟؟؟
      من مسئول چیزی هستم که میگم،
      نه چیزی که تــــــو ازش برداشت میکنی ....!!!
      ...
      گفتنی ها بس بود...نوبت خاموشیست...(ح)
      ...
      سکوت میکنم ... سه نقطه و علامت تفکر...(ح)

    9. Top | #174
      کاربر نیمه فعال

      Mamoli
      نمایش مشخصات
      این توی یکی از قرابت معنیا بود به دلم نشست اساسی.


      عشقبازی را چه خوش ، فرهاد مسکین کرد و رفت ... جان شیرین را فدای جان شیرین کرد و رفت
      .
      یادگاری در جهان ،از تیشه بهر خود گذاشت.... بیستون را گر ز خون خویش رنگین کرد و رفت
      .
      دیشب آن نامهربان مَه آمد و از اشک شوق... آسمان دامنم را پُر ز پروین کرد و رفت
      .
      پیش از اینها ای مسلمان داشتم دین ودلی... آن بت کافر چنینم بی دل و دین کرد و رفت
      .
      تا شود آگه ز حال زار دل ، باد صبا ..........مو به مو گردش در آن گیسوی پرچین کرد و رفت
      .
      وای بر آن مردم آزاری که در ده روز عمر.... آمد و خود را میان خلق ننگین کرد و رفت
      .
      این غزل را تا غزال مُشک موی من شنید ....آمد و بر «فرّخی» صد گونه تحسین کرد و رفت
      ویرایش توسط areff10 : 17 دی 1392 در ساعت 01:00

    10. Top | #175
      کاربر باسابقه

      نمایش مشخصات
      این چه حـرفیست که در عالم بالاست بـهـشـت ؟

      هـر کجا وقت خـوش افـتـاد همانجاست بـهـشـت




      دورخ از تیــــرگی بـخت درون تـــــو بــود

      گـردرون تـیــره نباشد هـمه دنیــــاست بـهـشـت

      صائب تبریزی

    11. Top | #176
      کاربر باسابقه

      نمایش مشخصات
      جز غبار از سفر خاک چه حاصل کردیم؟


      سفر آن بود که ما در قدم دل کردیم



      دامن کعبه چه گرد از رخ ما پاک کند؟


      ما که هر گام درین راه دو منزل کردیم



      دست ازان زلف بدارید که ما بیکاران


      عمر خود در سر یک عقدهٔ مشکل کردیم



      باغبان بر رخ ما گو در بستان مگشا


      ما تماشای گل از روزنهٔ دل کردیم



      آسمان بود و زمین، پلهٔ شادی با غم


      غم و شادی جهان را چو مقابل کردیم



      ای معلم سر خود گیر که ما چون گرداب


      قطع امید ز سر رشتهٔ ساحل کردیم



      رفت در کار سخن عمر گرامی صائب


      جز پشیمانی ازین کار چه حاصل کردیم؟

      صائب تبریزی

    12. Top | #177
      کاربر باسابقه

      نمایش مشخصات
      گفتی: غزل بگو! چه بگویم؟ مجال کو؟
      شیرین من، برای غزل شور و حال کو؟

      پر می زند دلم به هوای غزل، ولی
      گیرم هوای پر زدنم هست، بال کو؟

      گیرم به فال نیک بگیرم بهار را
      چشم و دلی برای تماشا و فال کو؟

      تقویم چارفصل دلم را ورق زدم
      آن برگهای سبزِِ سرآغاز سال کو؟

      رفتیم و پرسش دل ما بی جواب ماند
      حال سؤال و حوصله قیل و قال کو؟ قیصر امین پور

    13. Top | #178
      کاربر باسابقه

      نمایش مشخصات
      امشب به قصه دل من گوش می کنی
      فردا مرا چو قصه فراموش می کنی فروغ فرخزاد

    14. Top | #179
      کاربر باسابقه

      نمایش مشخصات
      بی پاسخ

      درتاریکی بی آغاز و پایان
      دری در روشنی انتظارم رویید
      خودم رادر پس در تنها نهادم
      و به درون نهادم
      اتاقی بی روزن تهی نگاهم را پر کرد
      سایه ای در من فرود آمد
      و همه شباهتم را در ناشناسی خود گم کرد
      پس من کجا بودم ؟
      شاید زندگی ام در جای گمشده ای نوسان داشت
      و من انعکاسی بودم
      که بی خودانه همه خلوت ها را به هم می زد
      و در پایان همه رویاها درسایه بهتی فرو می رفت
      من در پس در تنها مانده
      سهراب سپهری

    15. Top | #180
      کاربر باسابقه

      نمایش مشخصات
      دیدی که چه بی رنگ و ریا بود زمستان ؟
      مظلوم ترین فصل خدا بود زمستان
      دیدیم فقط سردی او را و ندیدیم
      از هر چه دو رنگی است رها بود زمستان
      بود هرچه فقط بود سپیدی و سپیدی
      اسمی که به او بود سزا بود زمستان
      گرمای هر آغوش تب عشق دم گرم
      یکبار نگفتند چرا بود زمستان
      بی معرفتی بود که هر بار ز ما دید
      با این همه باز اهل وفا بود زمستان
      غرق گل و بلبل شد اگر فصل بهاران
      بوی گل یخ هم به هوا بود زمستان
      با برف بپوشاند تن لخت درختان
      لبریز و پر از شرم و حیا بود زمستان
      در فصل خودش ، شهر خودش ، بود غریبه
      مظلوم ترین فصل خدا بود زمستان …

      شاعر : ؟؟

    صفحه 12 از 404 نخستنخست ... 211121322112 ... آخرینآخرین

    افراد آنلاین در تاپیک

    کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

    در حال حاضر 7 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربر و 7 مهمان)

    کلمات کلیدی این موضوع




    آخرین مطالب سایت کنکور

  • تبلیغات متنی انجمن