خانه شیمی

X
  • آخرین ارسالات انجمن

  •  

    صفحه 11 از 22 نخستنخست ... 10111221 ... آخرینآخرین
    نمایش نتایج: از 151 به 165 از 326
    1. Top | #151
      همکار سابق انجمن
      کاربر باسابقه
      کاربر برتر
      مدیر برتر

      Na-Omid
      نمایش مشخصات
      از زور خستگی نایی ندارد..
      دکمه ی دزدگیر را می فشارد و با صدای تیکی ماشین قفل میشود.. کیفش را روی دوشش جابه جا میکند و با بی حالی به سمت آسانسور راه میوفتد..
      تا آسانسور به پارکینگ برسد سرش را به دیوار کنارش تکیه می دهد و چشمانش را روی هم میگذارد.. صدای خفه ی گوینده ی آسانسور که پارکینگ را اعلام میکند نشان میدهد که آسانسور رسیده..
      با بی حالی داخل میشود و طبقه ی مورد نظرش رو فشار میدهد.. به چشمانش درآینه نگاه میکند..به شدت سرخ شده بودند..!! پاهایش توان حمل تنش را نداشتند..
      چشمانش را بست ...
      طبقه ی....
      از آسانسور خارج شد..کلید را از میان انبوه وسایل درون کیفش به زحمت پیدا کرد و در با صدای تیکی باز شد..
      خانه ی همیشه تاریکش به او دهن کجی میکرد..
      به سمت اتاقش حرکت کرد‌‌‌...
      وسایلش را روی میز پرت کرد..لباس هایش را عوض کرد..
      در تاریکی قدم برمیداشت و قصد روشن کردن چراغی را نداشت.. به آشپزخانه رفت...
      قهوه جوش را روشن کرد...
      ظرفهای نشسته ی دیشبش را شست ..
      قهوه ی آماده شده را درون فنجانی ریخت و روی صندلی کنار اُپن نشست..
      مزه ی تلخ قهوه آرامش از دست رفته اش را به او برگرداند...
      زنگ در خانه به صدا درآمد..
      پوزخندی روی لبانش نقش بست...
      چه کسی جز همسایه ی پرچانه ی روبه رویش میتواند پشت در باشد؟؟؟
      با بی حوصلگی به سوی در رفت... در راگشود!!
      از چیزی که روبه روی خود می دید شگفت زده شده بود!!!
      خودش بود...اشتباه نمیکرد... خوده خودش بود..
      اما نه...انگار عوض شده بود..چندتار سفید در کنار شقیقه هایش خودنمایی میکرد...
      همان برق نگاه..
      همان لبخند عمیق...
      همان چهره...
      فقط کمی جا افتاده تر...
      دسته گل توی دستانش را جا به جا کرد و با مردانه ترین لحنش گفت:
      سلام...اجازه میدی؟
      با بهت از جلوی در کنار رفت... با طمانینه وارد خانه شد ..
      نگاهی به اطرافش انداخت و دستانش را دراز کرد.. و کلید برق را فشرد.
      خانه در نور غرق شد...!
      # رز

    2. Top | #152
      همکار سابق انجمن
      کاربر باسابقه

      نمایش مشخصات
      خدایا
      اگه دستامو رها کنی
      دستامو به کی بدم؟
      دستامو رها نکن
      که بی تو هیچم.
      مهم نیست زندگی منو به کجا میبره... همیشه منو با یه لبخند پیدا میکنی..

    3. Top | #153
      کاربر انجمن

      divoone-shodam
      نمایش مشخصات
      می دانی چیست؟!

      آری! آنها بخاطر پول این کار را میکنند!

      عشق به وطن چیست؟بالاخره حرف ماهی 2 میلیون تومان است..

      اگر پای پول در میان نبود،چگونه میتوانستند آن طوری 8 سال با جان و دل بجنگند؟

      چگونه میتوانستند دور از وطن در خاک کشور غریبه، با تکفیری ها بجنگند؟

      اصلا چرا راه دور برویم،همین اطلاعاتی ها..!
      می دانی چند عملیات تروریستی را متوقف کرده اند؟
      حتما بخاطر آن ماهی چند میلیون تومان است،واگرنه چه چیزی باعث می شود که آن ها از خودشان و خانواده شان بگذرند؟!
      کودکانی که پدرشان شهید شده اند، نانشان در روغن است!بالاخره پول و سهمیه،میتواند جای پدر را بگیرد....
      اگر روز اول مدرسه تنها بودند،اگر روز اولی که "بابا آب داد" را یاد گرفتند دو سه شب در تب داغ میسوختند، اگر روز عقدش میگفت با اجازه ی پدرم که نیست،اگر روزی که فارغ التحصیل شد از دانشگاه پدرش نبود که موفقیت او را ببیند ، اشکالی ندارد! بالاخره پول و سهمیه جای آن را میگیرد..!

      مرزبانان! آنها در مرز های کشور محافظت میکنند از مرز ها ، بلکه خرابکاری یا تروریستی وارد کشور نشود،بلکه مبادا برای مردم کشور اتفاقی پیش بیاید که فکر کنند نا امنی شده !قطعا کار اینها هم بخاطر پول است..!


      بله!اینها و خیلی افراد دیگر فقط بخاطر ماهی چند میلیون این کار ها را انجام میدهند....

      #نفهمیدن_عشق_و_علاقه
      #پول_همه_چیز_نیست

    4. Top | #154
      همکار سابق انجمن
      کاربر باسابقه
      کاربر برتر
      مدیر برتر

      Na-Omid
      نمایش مشخصات
      پشت پنجره ی اتاقش می ایستد و به ماه نقره فامی در مشکی آسمان میدرخشد خیره میشود..
      پنجره را می گشاید...
      هوای مرطوب و خنک صورتش را نوازش میدهد...صدای امواج دریا واضح تر به گوش میرسد..
      نسیم ملایمی می وزد و برگ درختان را رقصان میکند...
      دریا در تاریکی فرو رفته...و آرام است...
      آرام با موجهای آرام...
      در ساحل ...نظرش به دختری جلب میشود که روی ماسه ها نشسته است و بی هیچ حرکتی به انتهای دریا خیره شده است...
      با هر وزش نسیم...گیسوان بلند دختر ... به حرکت در می آیند...و پریشان میشوند...
      صحنه ی زیباییست...
      لبخند محزونی میزند...
      دور تر مردی را میبیند که به سوی دختر می آید..
      دختر هنوز در افکار خود غرق است...
      دستان مرد دور بازوان او از پشت حلقه میشود..
      و قلب او انگار درون دستهای قدرتمندی مچاله میشود...
      دختر تکان خفیفی میخورد...
      مرد لبهایش را کنار گوش دختر میگذارد و زمزمه ای می کند...
      دختر سرش را برمیگرداند...
      نگاهش با نگاه مرد تنهای پشت پنجره گره میخورد..
      آیا می شود از این فاصله برق اشک را در دو چشمان هر دو عاشق دید؟؟...
      مرد صورت دختر را به سمت خود میکشد...
      نه ... دیگر طاقتش را ندارد...
      پنجره را میبندد...به دیوار تکیه میدهد و چشمانش را میبندد...بغض خفه کننده ای در گلویش چنگ می اندازد...اما نه... مرد که گریه نمیکند...!!!
      او خوشبخت میشود...مطمئن باش.!!!
      اما صدایی از درون اعماق قلبش فریاد میکشد...
      برق اشکهایش را دیدم...او خوشبخت نیست و هیچ وقت نخواهد شد!!!
      # رز

    5. Top | #155
      کاربر باسابقه

      نمایش مشخصات
      غیرت خفته

      ب خواهرم نگاه میکنم
      او چقدر به نگاه هیز مامور مترو

      و ذهن خراب دانشجوی ستاره دار
      یا فکر های شبانه پسر همسایه

      بدهکار است....؟
      بهتر است برای چیزی که هستی مورد
      نفرت باشی
      تا اینکه برای چیزی که نیستی
      محبوب باشی
      ویرایش توسط saeed211 : 22 خرداد 1396 در ساعت 16:13

    6. Top | #156
      کاربر باسابقه

      نمایش مشخصات
      ای کاش می توانستند
      از آفتاب یاد بگیرند که بی دریغ باشند
      در دردها و شادیهایشان
      حتی با نان خشکشان
      و کاردهایشان را
      جز برای قسمت کردن
      بیرون نیاورند.....

      _احمدشاملو_

    7. Top | #157
      کاربر اخراجی

      نمایش مشخصات
      راستی
      برایِ دوباره محکم دوختنِ پارگیِ شدیدِ احساسِ غرورِ سنگینِ دخترانهِ ات

      چند
      نخ
      سیگار
      لازم
      است؟
      ویرایش توسط magicboy : 30 خرداد 1396 در ساعت 15:28

    8. Top | #158
      کاربر باسابقه

      نمایش مشخصات
      با خودت بشین و فکر کن

      ک چه شد ک اینگونه شد

      ک چگونه میتوانست بهتر از این باشد

      وقتی پاسخ را یافتی

      تیر خلاص بزن

      ب تمام گذشته ات...

      خلاص
      بهتر است برای چیزی که هستی مورد
      نفرت باشی
      تا اینکه برای چیزی که نیستی
      محبوب باشی

    9. Top | #159
      کاربر اخراجی

      نمایش مشخصات
      قبلش بگم که اصل شعر طی حمله ی مغول مفقود شد
      خیلی وقت پیش نوشتم اصلش گم شد بیشتر قسمتاش یادم رفت
      بعضی از بیتاشم مشکل +18 ()داشت ترجیح دادم ننویسم



      لـیـلی کـجا بـجویـم؟ دزد شـبانـه ام مـن
      مـنزل کـجا گـزینـم؟مُـلک خـرابـه ام مـن
      ره تـا کـجا بـپویـم؟شـاه پـیـاده ام مــن : )
      مُـشک گـرچه او بـبوید,عـود ترانه ام مــن
      زهر گرچه او بنوشد,هفت ساله باده ام مـن
      نـازش که برده جانـم,مـست افاده ام مـن
      سـر درد عـاشـقـانـه؟درد سـرانـه ام مـن!
      درگـاه دل بـاز اسـت؟!بـاشد!روانـه ام من -_-
      روز گـرچه خندان است,اشک شبانه ام مـن
      لیلی چرا نخواهم؟فکر کرد که ساده ام مـن
      مـهرش که رفته از دل, مـحو اشاره ام مـن
      لـیلی که رفته از سـر,مـجنون لـاله ام مـن



      مجیک بوی & یوهانگ ولفگانگ گوته

    10. Top | #160
      کاربر باسابقه

      نمایش مشخصات
      (تقسیم بر سه)

      سرم را میچرخانم سمت پنجره
      زل
      ک انگار باز وقت تو شده است
      خیالت را عوضی نمیکنم
      (تو)های زیادی در ذهنم پرسه میزند...
      ک من انگار تو و تو منی
      دقیق تر میشوم
      ب همان تو
      لعنت به مه غلیظ
      ک هرچه را میپسندم
      نمیپسندی...
      مه را نمیگویم
      تو را میگویم
      بیدار شو
      تو رفته است...

      بهتر است برای چیزی که هستی مورد
      نفرت باشی
      تا اینکه برای چیزی که نیستی
      محبوب باشی
      ویرایش توسط saeed211 : 17 تیر 1396 در ساعت 22:51

    11. Top | #161
      کاربر باسابقه

      bi-tafavot
      نمایش مشخصات
      شکست از عشق

      دردناکه

      و پُر از لحظات عجیب !

      یه جا شاعر ناله میکنه

      شدم از عشق تو شیدا... کجایی؟
      به جان می جویمت جانا، کجایی...

      مصرع دوم، کجایی اش، سوالی نیست از عجزه
      حکایت ما جاودانه شود



    12. Top | #162
      کاربر باسابقه

      نمایش مشخصات
      نقل قول نوشته اصلی توسط Team Sar Dadbin نمایش پست ها



      مصرع دوم، کجایی اش، سوالی نیست از عجزه

      بیشتر توضیح بده دایی

    13. Top | #163
      کاربر باسابقه

      bi-tafavot
      نمایش مشخصات
      نقل قول نوشته اصلی توسط Parlooo نمایش پست ها
      بیشتر توضیح بده دایی
      ز کار شمع خنديدم چو دیدم
      میان گریه کردن ناز می کرد

      ولی پروانه بی پروا در اتش
      بدون بال و پر پرواز می کرد
      حکایت ما جاودانه شود



    14. Top | #164
      کاربر باسابقه

      نمایش مشخصات
      ناگهان زنگ میزند تلفنت ناگهان وقت رفتنت باشد
      مرد هم گریه میکند وقتی سر من روی دامنت باشد
      بکشی دست روی تنهاییش بکشد دست از تو و دنیات
      واقعا عاشق خودش باشی واقعا عاشق تنت باشد
      روبرویت گلوله و باتوم پشت سر خنجر رفیقانت
      توی دنیای دوست داشتنی بهترین دوست دشمنت باشد

      دل به ابی اسمان بدهی
      ب همه عشق را نشان بدهی
      بعد در راه دوست جان بدهی
      دوستت عاشق زنت باشد...


      چمدانی نشسته بر دوشت زخم هایی به قلب مغلوبت
      پرتگاهی به نام ازادی مقصد راه اهنت باشد
      عشق مکثی است قبل بیداری انتخابی میان جبر و جبر
      جام سم توی دست لرزانت تیغ هم روی گردنت باشد
      هجده تیر بی سرانجامی توی سیگار بهمنت باشد


      دل ب ابی اسمان بدهی
      ب همه عشق را نشان بدهی
      بعد در راه دوست جان بدهی
      دوستت عاشق زنت باشد...

      پ.ن:
      این شعر با صدای شاهین یعنی زندگی
      پ.ن:مرسی سید مهدی موسوی
      http://mp3red.me/13394435/shahin-najafi-nagahan.html
      بهتر است برای چیزی که هستی مورد
      نفرت باشی
      تا اینکه برای چیزی که نیستی
      محبوب باشی
      ویرایش توسط saeed211 : 19 تیر 1396 در ساعت 13:42

    15. Top | #165
      کاربر باسابقه

      نمایش مشخصات
      میشنوی؟
      این صدای خرد شدن گذشته است
      دست هایت را به زور برمیدارم
      از آن گوش های ناشنوا
      نمیشنوی جز من را؟
      دیگر نع من آن نوجوان پر نشاط و دوس داشتنی ام
      نع تو آن دخترک لوس و افتاب مهتاب ندیده (:
      عوض شده ایم بانو
      این را آمین میگویی؟
      کاش فقط عوض شویم...عوضی بودن را دوست ندارم....
      دوست ندارم


      مرا به بر بگیر و بگریز

      چون قحطی زده ای ک نان خشکی را...
      بهتر است برای چیزی که هستی مورد
      نفرت باشی
      تا اینکه برای چیزی که نیستی
      محبوب باشی
      ویرایش توسط saeed211 : 22 تیر 1396 در ساعت 20:04

    صفحه 11 از 22 نخستنخست ... 10111221 ... آخرینآخرین

    افراد آنلاین در تاپیک

    کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

    در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربر و 1 مهمان)

    کلمات کلیدی این موضوع




    آخرین مطالب سایت کنکور

  • تبلیغات متنی انجمن